
ادامه مطلب
آقا سعید!
اگر چند ماه پیش خودمان را در ستادهای بی زرق و برقت تصور می کردیم، حالا اما از سرِ اضطرار هم که شده امید داریم به حضورت، نیاز داریم به حضورت.
آقا سعید!
این دلِ انقلابی بلد نیست از دیپلمات هایی که دیروز جام زهر به امام دادند، یا آن تکنوکرات هایی که 20 سال قبل لبخند تلخ به ره بر مان زدند حمایت کند.
آقا سعید!
دل مان تنگ سوم تیر است به خدا...
آقا سعید!
بیا که مشتاق احیای گفتمان عدالت هستیم با دستان با کفایت تو...

بعد از حدود یک سال رقابت، حالا فینال مسابقات خوانندگی "آکادمی موسیقی" است. سه نفر پایانی به فینال آمده اند و حالا همه منتطر اعلام نتیجه اند. دکور و نور پردازی برنامه خیره کننده است. مجری روی استیج می آید. بر خلاف بسیاری از شبکه ها، ظاهر مجری بسیار سنگین و شکیل است. پیراهن سفید، کت و شلوار ساده مشکی و پاپیون. علاوه بر مجری، بقیه اعضای اصلی مسابقه(یعنی داوران، تحلیل گران و...) نیز کاملاً سنگین و ساده هستند.
حالا نوبت معرفی برگزیده هاست.تیزر معرفی برگزیده ها چنان جذاب و تماشایی ساخته شده که حتی تویی که از کل ماجرا بی خبری پای تلویزیون میخکوب می شوی.
نوبت معرفی نفر سوم است. موسیقی تعلیق آفرین و دلهره آور و نورپردازی خاص؛ بهترین انتخاب است برای این لحظه.
سه چهار نوبت تبلیغات پخش می شود اما گرافیک و ساختِ تبلیغات چنان روان و چشم نواز هستند که اگر ده بار هم پخش شوند هیچ کس خسته نمی شود. جداً چقدر حرفه ای کارگردانی شده این بخش؛ راستش دارم وسوسه می شوم تا در روزهای آینده برنامه های تبلیغی را هم ببینم!
و بعد از چهل و پنج دقیقه تعلیق- البته به هنرمندانه ترین نوع آن- نوبت به معرفی قهرمان است.
ارمیا!
بانویی با ظاهر کاملاً اسلامی و پوشیده که حجابش از بعضی هم دانشگاهی های خودمان در پردیس هم بهتر است! بانویی که حتی با نا محرم دست نمی دهد و اتفاقاً با اجازه همسرش قدم به این مسابقات نهاده. او موقع خواندن هم نه می رقصد، نه حرکت اضافه ای، و نه حتی لبخند شیطنت آمیزی، انصافاً از خواننده های سنتی خودمان هم ساده تر برنامه اجرا می کند. با صدایی بسیار زیبا و لطیف.
چنان با او احساس همذات پنداری می کنی که انگار از اقوام توست و مدت ها برای موفقیتش در این مسابقه تلاش کرده ای! اولین باری است که او را می بینی ولی از برنده شدنش چنان خوشحال می شوی که انگار یوسف کرمی طلای المپیک2012 را برای مملکتت به ارمغان آورده!
این ها احساس تو تنها نیست. سر که می چرخانی دقت و اهمیت را در چشم بقیه- از دختر بچه چهار ساله تا پیرمرد هفتاد ساله- می بینی.
یادت می آید نام ارمیا برایت خیلی آشناست. راستی! این همانی است که حرفش بین خیلی از بچه های فامیل و محله پیچیده. همانی که کلی آدم نشسته اند تا قهرمانی اش را جشن بگیرند. راستی چقدر طرفدار دارد این بانو در ایران. تعداد لایک های پیجش در فیس بوک از200.000 گذشته است. و این تعداد لایک به معنی حداقل دو سه میلیون طرفدار پر و پا قرص است در عالم واقع. چقدر طرفدار دارد این بانو در ایران...
یک لحظه یادت می آید که من و تو یکی از همان شبکه هایی است فرح پهلوی بودجه را تأمین می کند و جزو شبکه های سلطنتی است. و اینکه این ارمیا، همان ارمیایی است که بعضی از خبرگزاری ها درباره اش نوشته اند سالهاست عضو سازمان مجاهدین است و خانواده اش عضو منافقین قدیمی هستند. و یادت می آید سازمان مجاهدین، همانی است که فقط 12.000 نفر از هموطنانت را به طور مستقیم و ده ها هزار تن دیگر را به طور غیر مستقیم به شهادت رسانده. و یادت می آید که همه این ها را فراموش کرده ای از وقتی نشستی پای این برنامه...
"من و تو" ساحر است! راه سحر کردن همه را هم خیلی خوب بلد است؛ پیر و جوان و کودک، مذهبی و روشنفکر، سنتی و متجدد، ... و ...!
راستی کسی می تواند عمق نفوذ و شدت انحراف همین یک برنامه را در ریز و درشت زندگی ایرانی تخمین بزند؟ کسی می داند برنامه امشب چند میلیون تماشاچی در ایران دارد؟ و از همه مهم تر کسی می داند بعد از این مسابقه چند ده هزار دختر ایرانی خود را جای ارمیا گذاشته اند...؟
راستی چه کسی می داند 1.600.000 لایک در پیج "من و تو" در فیس بوک یعنی چه؟ یا چه کسی می داند 188.000 لایک پیج "ارمیا"- با آن همه سادگی اش- چه معنی دارد؟ راستی چه کسی شک دارد که تأثیر من و تو ده ها برابر بی بی سی فارسی و صدای امریکا و امثالهم است؟ و چه کسی است که نداند دلیل رشد قارچی این تیپ شبکه ها- مثل من و تو، National Geographic، فارسی وان، Gem tv،tvp و...- آن هم فقط در سه چهار سال گذشته چیست؟
راستی! بعد از کم اقبالی شبکه های سیاسی ضد ایرانی، چه راهی مؤثر تر و شکیل تر از این جور شبکه هاست؟ راستی مگر هدف این جور شبکه ها چیزی به جز سکولاریسم و هدایت و مدیریت سبک زندگی ما ایرانی هاست؟
دو جمله بد جور ذهنم را درگیر خود کرده. اولی جمله ای که رابرت مرداک- رئیس امپراطوری رسانه های جهان و صاحب بسیاری از شبکه های پر مخاطب دنیا و ایران- به باراک اوباما گفت در سال 2008، که «پنج سال به من وقت بده، فرهنگ مردم ایران را زیر و رو می کنم به نفع اهداف امریکا و اسرائیل.»
و دومی کلام همیشگی حاج آقای بزرگوار خودمان، استاد میرباقری که می گویند: « بزرگترین دشمن جریان اسلام ناب، سکولاریسم است...»
و حالا که برنامه تمام شده مغزم پر شده از علامت تعجب به خاطر این همه تکنیک و جذابیتی که من و تو دارد.
و حالا که از پای ماهواره پا شده ام دارم فکر می کنم به میکروفون های خراب برنامه تحویل سال شبکه3، در پر بیننده ترین برنامه تمام سال.
و به صحنه های ناله و شیون زنان و مجلس ترحیم فیلم یه حبه قند، دو ساعت مانده به تحویل سال....
و یاد فحش یکی از اقوام به نظام به خاطر تلخ کردن اوقات شیرین ملت، با پخش این صحنه ها.(البته شاید هم قحطی فیلم بود. الله اعلم!)
حالا دارم فکر می کنم که چرا آی فیلم- شبکه ای که فقط سریال های آرشیوی سال های گذشته را پخش می کند- دارد به پربیننده ترین شبکه های ایران تبدیل می شود...
و دارم به عمق نفوذ من و تو در تمام سطوح زندگی هموطنانم(به خصوص جوان ها و نوجوان ها) می اندیشم، حتی اگر اتاق خبر مغرضانه اش را نبینند، حتی اگر فقط و فقط یک برنامه اش را ببینند.
و فکر می کنم به صدا و سیمایی که با – مثلاً- زیرنویس کردن کلام رهبر دردمند انقلاب، دارد زیر و بم سبک زندگی مان را اسلامی می کند!
و رسانه ای که با اخبارهایش، حتی منِ بسیجی را به سمت خبرگزاری های فیلتر شده سوق می دهد.
و در آشفته بازار گرانی های امروز مملکت، هیچ ....ی نکرد که می توانست با مدیریت روانی نیازهای جامعه، اوضاع را زیر و رو کند و بر افسار گرانی ها لجام زند.
و فکر می کنم به عمق نفوذ دیروزامروز فردا در بصیرت بخشی به مردم، و اوج تأثیر نود در سالم کردن حوزه فوتبال، و اوج تأثیر هفت در اعتلای سینمای کشور و....!!!!
نمی دانم! شاید من بدبینم ولی هر چه فکر میکنم هیچ برنامه ی فرهنگ ساز و خوش ساختی در سیمای ملی به یادم نمی آید تا بتوانم آن را با لااقل یکی از برنامه های من و تو قیاس کنم؛ شاید برنامه های آشپزی، شاید هم خنده بازار...!!!
پ.ن: کاش می شد مدیران من و تو را با ارز مرجع وارد کرد!
حتی مغرض ترین منتقدین ده نمکی هم نمی توانند او و سینمای خاص ش را منکر شوند. چه بخواهند و چه نخواهند ده نمکی کارگردان سه گانه ای است که یکه تاز تاریخ سینمای ایران است در استقبال عمومی. و هیچ کس مانند او نتواسته این چنین میلیون ها مخاطب را به سینما بکشد و زلزله ای با این شدت در سینما به وجود آورد!

و امسال هم تمام شد ...
یک سال دیگر هم رفت، یک بهار دیگر هم به عمرمان اضافه شد و ... تو را ندیدیم
همه دارند خود را برای عید آماده می کنند،همه دارند سین های هفت سینشان را می چینند، همه دارند برای سفرهایشان برنامه ریزی می کنند، همه دارند برای تحویل سال لحظه شماری می کنند و... هیچ کس برای دیدن گل روی تو لحظه شماری نمی کند
آری عزیز دلم! بگذار از نوروزی بنویسم که هیچ فرقی با بقیه روزهایم نمی کند. بگذار از دلخوشی ساختگی بگویم که بدون تو هیچ معنایی ندارد. بگذار از غفلت سرد و بی انتهایی بگویم که غبارش تمام زندگیمان، خاطراتمان، خانواده مان، و حتی نوروزمان را پوشانده و با هیچ جرم گیر و پاک کننده ای هم از بین نمی رود.وتو را- همه زندگی مان را- از یادمان برده...
بگذار از نوروزی بنویسم که بدون عطر ظهورت نامبارک است...
و بگذار فریاد بزنم که هر چند همه نوروز را جشن می گیرند ولی جماعت شیعه تا وقتی صدای مادر جوان و مظلومش را ، ریسمان بر گردن امیرالمومنینش را، سر نیزه نشین حسینش را و مظلومیت های هزار و چند صد ساله اش را به یاد می آورد توان جشن گرفتن در نوروز را ندارد.
و خواهی آمد، تا انتقام علی مرتضی را در کوچه ها بگیری...
و خواهی آمد تا به جای خیزران، گلبوسه هایت را تقدیم سر نیزه نشین ارباب بی کفن کنی ...
خواهی آمد تا انتقام گوشواره و چوب محمل و...همه داغهای بر دل زینب کبری را بگیری ...
و خواهی آمد تا با شکوه ترین گنبد و گلدسته را برای اجداد غریبت در بقیع بنا کنی ...
و خواهی آمد تا دیگر هیچ کس در دنیا نتواند به شیعیانت فقط بخاطر عشق به نام علی ظلم روا دارد...
و خواهی آمد تا از فراز تمام مناره های عالم گلبانگ " اَشهد اَنَّ علیّاً ولیُّ الله" طنین انداز شود ...
و آن روز است که بزرگترین جشن نوروز را در کنار تو برگزار کنیم و همه با هم با شکوه ترین هفت سین تاریخ را به افتخار ظهور سبزت و در کنار حضور سبزت بچینیم و آن بارک ترین نوروز را به هم تبریک بگوییم، انشالله...
امام صادق(ع): نوروز، روز ظهور قائم است .
سلام آقا
دقیقاً نمی دانم چرا این روزها بیش از قبل یادتاند می افتم. شاید بخاطر مظلومیت شیعه های پاکستان باشد، یا شاید هم بحرین، یا شاید هم عراق، یا شاید هم مسلمانان میانمار...
اما دلم این روزها تنگ تر از همیشه است برای نسیم معطرتان...
آقا!
بگذار حرف دل بزنم. احساس تنهایی که می کردم، احساس غربت که می کردم، حس یتیمی هم اضافه شده یه حال این روزهایم.
نه اینکه پدرم نباشد اما... پدر ما شمایید آقا...! یتیم شماییم ما، آقا...!
بچه هر چه هم که بد باشد، پدرش با دست نوازش، خوب بلد است بچه را به راه آورد.
راهم را گم کرده ام آقا!
بچه بدی هستم آقا!
اما...
تمام امیدم به روزی است که دست نوازشی...
نا امید نکن امیدم را...
نا امید نکن امیدم را بابا...
نا امید نکن امیدم را مهربان ترین بابا...

سلام آقا!
می دانم! غریب که بودید، غریب تر هم شده اید این روزها...
حواس ها، این روزها، بیش از هر چیز مشغول دلار است و نرخ ارز و قیمت سکه. کسی دیگر حواسش به شما....
غریب تر شده ای، حتی میان محبانت.
امروز ظهر راننده تاکسی نگاهی بهم کرد و گفت: امام زمانی هستی جوون؟ بعد گفت: اینا گند زدن به عتقادات مردم وگرنه همه عاشق امام زمانن.
راستش بعضی ها از خلوت شدن مساجد شهر صحبت می کنند. که مردم نان ندارند بخورند. که آدم گرسنه مسجد نمی شناسد. که نان، پای مردم را از مسجد بریده. که نان، پای مردم را مسجد بریده...
تازه! حتی آن هایی که مسجد هم می آیند دارند بین نماز از دلار می گویند و قیمت مرغ.
حساب گر شده ایم آقا!
حسرت می خوریم که چرا هفته پیش طلا نخریده ایم که الان کلی روی قیمتش رفته. حساب می کنیم که اگر دارایی مان را طلا بخریم بهتر است یا مسکن. حساب می کنیم، حساب می کنیم، حساب می کنیم...
ماشین حساب شده ایم اصلاً آقا!
خودتان که می دانید. این روزها در دل خیلی ها ماشین حساب جایتان را گرفته. و شما فقط روی زبان مردم اید. این روزها بیشتر امام زبان اید تا امام زمان.
غصه دلمان را گرفته آقا!
و هیچ نمی توانیم بکنیم برای این همه هموطنی که دلال شده اند و شما را هم روی زبان دارند. برای این همه هموطنی که دلال شده اند و منتظرتان هستند؛ دلالان منتظر...!
و هیچ نمی توانیم بگوییم که دشمنان شما چشمشان به دهان ماست. که منتظر اعتراض و ناله ما هستند. که تحریم مان کرده اند که معترض شویم. که تحریم مان کرده اند که منکرت شویم. که تحریم مان کرده اند که نوکرشان شویم...
به لطف شما نمی شویم اما...
دلمان پر از درذد شده از غربت تان. از بی کسی مان.
آقا!
شیعه دارد هر روز تنها تر می شود.
آقا!
شیعه هر روز دارد کمتر می شود.
آقا!
شیعه فقط تو را دارد.
فقط برای شماست که زنده است.
فقط شیعه است که فقط برای شما زنده است.
آقا!
این روز ها مال، شده فتنه کشورم. این روزها که یاد فرمایش جدت می افتم که "از فتنه مال بیش از هر چیز می ترسم بر امتم" این روزها که مارِ مال وطنم را دارد می بلعد، بیش از همیشه نگاهمان به شماست.
آقا!
خودتان می دانید که تنها دلخوشی ما شمایید.
آقا!
یتیم که بودیم. یتیم تر شده ایم این روزها.
آقا
دلمان تنگ که بود، تنگ تر شد این روزها برای قدمهای تان.
آقا!
محتاجیم. بیشتر از همیشه.
محتاج دست نوازشتان.
آقا!
آقا سید مهدی!
آقای غریب!
آقای قریب!
دلمان تنگ شماست
دلمان فقط تنگ شماست...

روزهای اولی که سریال "راستش را بگو" روی آنتن شبکه اول سیما رفت، نمی شد انتظار داشت که در این حال و روز سینما و تلویزیون ایران، سریالی با رویکرد دینی و نگاهی اعتقادی روی آنتن برود. آن هم برای مخاطبی که سینمای دینی را فقط در مختارنامه و ملک سلیمان و... تماشا کرده و تصورش از سینمای دینی محدود به همین روایت های تاریخی مصور و البته بسیار پر هزینه است.
در این شرایط " راستش را بگو" به روایت داستان زندگی چند جوان دانشجو پرداخت با همه مختصات آدم های معمولی جامعه. آدم هایی که به طور معمولی مشغول به زندگی اند و مانند سایر افراد جامعه دستخوش مشکلات و مسائل مختلفی نیز هستند. عده ای مغرور و خودخواه و عده ای باصداقت و آرمان خواه.
اما دراین میان نباید از شخصیت اطرافیان قصه نیز غافل بود. اطرافیانی که در حقیقت محتوای اصلی قصه و بار معنایی آن را به دوش می کشند و نقش بسیار مؤثری در روند داستان و محتوای فیلم دارند. پدری که داشتن سیاست انگلیسی را به پسرش می آموزد و به هر ترتیب می خواهد پسرش را همسو با خود کند. مادری که تنها فرزندش را در دفاع مقدس از دست داده و اکنون با نوه ی جوانش زندگی می کند و... از همه مهم تر رزمندگانی که هر چند امروز هر کدام در کسوتی در جامعه مشغولند، اما نقطه مشترک شان وفاداری به مرامی است که هشت سال با آن از ملت و دین خود دفاع کردند.

در واقع راستش را بگو روایتی را نمایش می دهد که در آن خبری از زندگی های تجملی و خانه های لوکس و ماشین های آن چنانی نیست. شخصیت های این فیلم مانند واقعیت جامعه از طبقه معمولی هستند، خانه هایی ساده و شخصیت هایی که مانند سایر مردم زندگی می کنند. نه از نماز خواندن و چادری بودن می هراسند و نه نسبت به جامعه احساس بیگانگی می کنند. اتفاقاً خیلی وقت ها از دفاع مقدس می گویند، از انقلاب صحبت می کنند، از تغییرات جامعه نسبت به سی سال پیش می گویند و هیچ ابایی ندارند که مانند بسیاری فیلم های تلویزیونی که نسبت به مسائل این چنینی بیگانه و البته گریزان هستند، نباشند.
به طور حتم هدف محمد رضا آهنج از ساخت این فیلم این نبوده که ایده ساخت سازمانی به نام خانه همدلان را به جامعه بدهد. بلکه به نظر، باید در حواشی قصه به دنبال محتوای اصلی بود. رزمندگانی که پاسداران واقعی انقلاب بوده اند و اکنون هر چند متن جامعه نا پدید شده اند اما هنوز به آرمان های اصیل انقلابشان پایبندند و این اعتقاد راسخ را نه تنها محصور به خود نمی دانند، بلکه به نسل سوم انقلاب- همان جوان های دانشجو- نیز کمک می کنند تا این راه را ادامه دهند. رزمندگانی که حتی امروز خود را شرمنده دوستان جبهه ای خود می دانند و با همه بزرگی، دستان خود را خالی خالی می دانند(اشاره به آخرین سکانس شخصیت وحید مشتاق). رزمندگانی که بعد از سی سال هنوز هم مانند روزهای اول انقلاب و روزهای پرشور دفاع مقدس تنها هدف زندگی شان را در انتظار منجی خلاصه می کنند. دختری که هر چند سال های زیادی از مملکت خود به دور بوده اما ذره ای از اعتقاد خود را از دست نداده و اصالت و ایمانش را بعد از آن همه سال دوری از وطن حفظ کرده. و " مسئولی" از جنس رزمندگان که لبخند را به خاطر آرامش مردم کشورش بر خود حرام کرده. جوانی که می خواهد به شیوه پدرانش در صف اول جهاد باشد و پرچمدار حق. و تا آخر نیز پای آرمان های خود می ماند. و...
البته این طور نیست که شخصیت های فیلم چنان مثبت باشند که فیلم در دام افراط و تفیط گرفتار آید. آن طرف هم رزمنده ای وجود دارد که اکنون هدف عالی زندگی خود را پول می بیند و معتقد است با هر وسیله ای باید به این هدف عالی دست یافت و اتفاقاً بعد از گذشت سالهایی از جنگ، متوجه شده که سیاست انگلیسی چیز بدی نیست. و اتفاقاٌ تمام تلاش خود را به کار می بندد تا پسرش را نیز به همین راه سوق دهد. دختر جوانی که با نا جوانمردی از پله شهرت بالا می رود و به مقام سیاسی بالایی دست می یابد. جوانی که با نیرنگ و استفاده از وجهه خانه همدلان دست به تجارت و سودهای کلان می زند و جوان هنرمندی که به نام خانه هندلان، یک شبه ره صد ساله را طی کرده و بازیگر گیشه بدل می شود. و ...
البته در این میان نباید از ظاهر داستان نیز به سادگی عبور کنیم. "راستش را بگو" سعی داشت یکی از بزرگترین گناهان شرعی و عرفی را واکاوی کند و به مخاطبان خود درباره آن هشدار دهد. درونمایه این فیلم هم مانند جدایی نادر از سیمین و درباره الی و.. دروغ بود. اما در این فیلم نه خبری از سیاه نمایی بود، نه جامعه ایرانی تماماً دروغگو جلوه داده شد. به جرأت می توان گفت مسأله دروغ و رذالت آن در سر تاسر این فیلم کاملاً عیان بود و مخاطب کاملاً تحت تأثیر این مسأله قرار می گرفت امّا بر عکس سایر آثار با این محتوا، نه جامعه ایرانی کاملاً دروغگو نشان داده شد و نه سیاه نمایی صورت گرفت. بلکه پدیده دروغ- مانند واقعیت جامعه ایرانی- در میان عده ای وجود داشت و البته عده ای نیز دامن خود را به این رذیله اخلاقی نمی آلودند.
دیگر آن که پرداخت به موضوع ارتباط جوانان با انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و اساساً ارتباط نسل سوم با نسلهای اول و دوم انقلاب، مسأله ای است که بسیاری از کارگردانان از آن طفره رفته و یا از آن گریزانند. آثاری هم که در این رابطه ساخته شده اند، رد پای مستقیمی از دفاع مقدس یا انقلاب را با خود به همراه دارند. امّا هنر کارگردان "راستش را بگو" آن است که با شیوه ای دلنشین و ارتباطی غیر مستقیم این مسأله را مطرح و به خوبی بدان پرداخته است. ارتباطی که نه خیلی محدود و کم رنگ است و نه آن چنان مستقیم و بی پرده که مخاطب، خصوصاً مخاطب جوان از آن زده شود.
در قسمت پایانی فیلم شاهد محکمه ای بودیم که می خواست محمه الهی را به مخاطب یادآوری کند. اما پرداختن به این موضوع علیرغم آن که به خوبی با مخاطب ارتباط برقرار می کرد، اسیر زرد گرایی نیز نشده و مانند برخی آثار دست به افراط در این زمینه و حتی تجسیم ملائکه( مانند دموکراسی تو روز روشن) نزد. انتخاب دیالوگ های تأثیرگزاری که بسیاری از آن ها برگرفته از مضامین روایی و قرانی(اشاره به دین داری در آخر الزمان، شفاعت شهدا در قیامت، عظمت و ارزش جهاد در راه خدا، مسأله جهاد با نفس که از آن بعنوان جهاد اکبر یاد شده و...)بوده است، خصوصاً در قسمت پایانی فیلم به نظر نگارنده از شاهکارهای کارگردان در این اثر به حساب می آید.
البته مقصود نگارنده بی عیب و نقص بودن فیلم(چه در فرم و چه در محتوا) نیست. چه آن که به این اثر نیز- مانند هر اثر هنری دیگری- ایراداتی وارد است. به طور مثال افراط در قصه گویی و سعی در انتقال مستقیم مفاهیم به مخاطب، در نیامدن بازی چندی از بازیگران اصلی فیلم، گریم های نا متناسب، و اندکی شعار زدگی و...
امّا اگر بخواهیم نگاه جامعی به فیلم بیاندازیم باید از این فیلم به خاطر نگاه درست و واقعی به جامعه، رویکرد معقول و واقعی به پدیده های اجتماعی، پرداخت دلنشین ارتباط نسل های مختلف با انقلاب و دفاع مقدس و راست گویی درباره جامعه سپاسگزار باشیم و بعید نیست اگر آن را فیلمی با مضمون دینی بدانیم. فیلمی دینی که اتفاقاً هزینه ی هنگفتی نیز برای ساخت در بر نداشته است...

در واقع باید گفت سینمای ایران که سینمای دینی را فقط در ساخت آثار فاخر و چند ده میلیاردی خلاصه کرده می تواند با ساخت آثار کم هزینه ای مانند" راستش را بگو" قدم های مؤثری در مقوله مهم سینمای دینی بردارد. "راستش را بگو" نشان داد که با هزینه های اندک نیز می توان فیلم هایی با مضمون دینی ساخت و رضایت مخاطب را نیز به دست آورد. پس گزاف نیست اگر این فیلم را، خوب، دینی و دوست داشتنی بدانیم، آن هم در این روزهای یأس آور و تلخ سینما و تلویزیون...
لینک این مطلب در خبرنامه:
برچسبها: راستش را بگو, سینمای ایران, سینمای دینی

یه سئوال:
به نظرتون تو قضیه نامه نگاری های اخیر رئیس جمهور و رئیس دستگاه قضا، کدوم طرف مقصره؟
لطف کنید پاسخ هاتون رو در قسمت نظرات بنویسید تا من و بقیه مخاطبان از نظراتتون استفاده کنن.
ممنون
عرفه یعنی مردم! بدانید کعبه ای که شما دور آن می گردید خود به گرد حسین فاطمه می گردد
عرفه یعنی مردم! بدانید که شیطان گاهی وقت ها با اعمال پر از ثوابی چون حج شما را از وظیفه تان غافل می کند.
عرفه یعنی مردم! حواستان باشد یک وقت اسیر ظواهر دین نشوید
عرقه یعنی مردم! به خدا قسم حسین باطن دین است، به خدا قسم دین بدون حسین بی معناست...
عرفه یعنی مردم! هیچ حواستان هست که تنها 20 روز تا محرم باقیست...؟
ادامه مطلب را هم مطالعه بفرمایید...

ادامه مطلب
بدون شک خیلی از شماهایی که دارید این مطلب را می خوانید بازی های رایانه ای را تجربه کرده اید. حالا ممکن است بنا به سلیقه و شخصیت تان سراغ بازی هایی مثل فوتبال و بازی های معروفی مثل PES یا FIFA رفته باشید یا عاشق بازی های استراتژیکی مثل جنگ های صلیبی و جنرال و... رفته باشید. امّا مسلماً خیلی ها هم طرفدار پر و پا قرص بازی های اکشن یا اول شخص هستند؛ یعنی همان بازی هایی که بازیکن در آن تفنگی به دست دارد و باید با دشمنان خودش بجنگد.
اتفاقاً حرف اصلی من هم با همان اکشن بازهایی است که سر و تهشان را بزنی یا دارند Call Of Duty را برای چندمین بار بازی می کنند یا منتظر بازی های جدید Tom Clancysهستند و یا...!
در بین بسیاری از بازی های اول شخص معروف دنیا چند تا ویژگی مشترک وجود دارد که همیشه و در همه شرکت های بازی دنیا بوده و هست. ویژگی هایی که هر چند خیلی ها اصلاً حواسشان به آنها نیست، امّا برای سازندگان بازی ها خیلی خیلی مهم هستند...

1- تو یک آمریکایی هستی!
هیچ دقت کرده اید که در تمام بازی های جنگی اول شخص، کسی که دارد بازی می کند یک نظامی ماهر امریکایی است که در ارتش این کشور هم مشغول است؟!
بله. تا امروزی که شما دارید این مطلب را می خوانید در تقریباً تمام بازی های این شکلی، بازیکن یک افسر ارشد ارتش امریکا است که مشغول انجام عملیات های بسیار مشکل و خطرناک در خاک کشور های دیگر است. اتفاقاً هیچ وقت هم هیچ کشوری به کمک ارتش امریکا نمی آید! یک ارتش امریکا می ماند و کلی مبارز مسلح و قاچاقچی و ترورسیت...!
البته این قضیه در حالی وجود دارد که داستان بازی ها بسیار متنوع و متفاوت است. یعنی دشمن در این بازی ها یکسان نیست و هر بار یک گروه با یک ملیت جدید در مقابل شما قرار می گیرند. یک بار شما به مکزیک می روید تا با قاچاقچیان مکزیکی مقابله کنید و بار دیگر به کره شمالی می روید تا جلوی سلاح اتمی آن کشور را بگیرید. یک بار دیگر هم به خاور میانه می آیید و به دنبال تروریست های مسلح می گردید! خلاصه دشمن در این بازی ها هر بار به یک شکل و در یک کشور جدید ظاهر می شود و شما هم مجبور می شوید هر بار به یک نقطه از دنیا سفر کنید. امّا شخصیت شما همیشه ثابت است؛ یک فرمانده نظامی ارتش امریکا.
2- امریکا تنها حامی صلح در دنیاست!
همیشه همین طور است که ارتش امریکا به خاطر این که صلح در دنیا به خطر نیافتد با تروریست ها مبارزه می کند. یعنی اگر شما( یعنی ارتش امریکا) نباشید دنیا بی برو برگرد نابود می شود؛ یک بار به خاطر انفجار بمب اتمی، یک بار به خاطر شورش یک گروه نظامی و...
جالب اینجاست که بقیه کشورهای دنیا عین خیالشان هم نیست! یعنی هیچ وقت نشده که شما با همکاری کشور های دیگر این عملیات را انجام دهید. انگار فقط و فقط ارتش امریکاست که با تروریست ها و اشرار مبارزه می کند و بقیه کشور ها هم هیچ کاری به تروریست ها ندارند. حتی کشور میزبان هم به شما کمک نمی کند! اصلاً بگذار یک مثال بزنم: در یکی از بازی ها شما در مکزیک هستید و با قاچاقچیان مبارزه می کنید، امّا ارتش کشور مکزیک هیچ کمکی نمی کند! یعنی انگار کشور مکزیک اصلاً دولت و ارتش و اینها را ندارد و ارتش امریکاست که برای نجات جان مردم مکزیک تلاش می کند!
3- تو نجات دهنده تمام دنیایی!
اگر تو نباشی دنیا ظرف چند روز نابود خواهد شد! یعنی تروریست ها جوری برنامه ریزی کرده اند که تا چند روز دیگر کل دنیا برود هوا! البته اشتباه گفتم! تروریست ها همیشه قصد دارند اروپا یا امریکا را نابود کنند و با بقیه مناطق دنیا هیچ کاری ندارند. لابد وسط بازی کلی هم دل آدم غصه دار می شود برای امریکایی ها و اروپایی های بی گناهی که همین طوری الکی توسط تروریست ها کشته می شوند!
این ها یعنی ارتش امریکا و شخص رئیس جمهور امریکا بعنوان مهربان ترین و فداکار ترین آدم های دنیا هشتند که فقط مشغول فداکاری برای مردم دنیا بوده و اتفاقاً اگر نباشند، تمام دنیا دچار بحران های خیلی خطرناک می شود. یعنی امریکا یک ناجی بزرگ است که امنیت تمام دنیا را تأمین می کند و اگر نباشد دنیا هیچ امنیتی ندارد و همه همدیگر را می کُشند!
4- یک شهید آمریکایی!!!
این یکی دیگر خیلی شاهکار است. در بعضی از این بازی ها بعد از آن که با هزار زور و زحمت به مرحله آخر می رسی و سخت ترین مبلارزه ات را در مرحله آخر انجام می دهی درست در آخرین لحظات مرحله آخر اتفاقی می افتد که واقعاً تعجب برانگیز و جالب است. جوری که امکان نداشت قبل از آن بتوانی آن را پیش بینی کنی. آن اتفاق هم این است که تو بعنوان فرمانده گروه نجات دهنده دنیا و درست در لحظه ای که تمام عالم را از شر آن موجودات خبیث خلاص کردی کشته می شوی! امّا نه به طور معمولی، بلکه کاملاً به زور!!!
باورت نمی شود؟ اصلاً بگذار مثالی بزنم. در مرحله آخر یکی از این بازی ها(G.R.A.W.2) فرمانده، یعنی همان کسی که دارد بازی می کند باید از تونل های پیچ در پیچ زیرزمینی عبور کرده و موشک هسته ای را که قرار است توسط دشمنان فعالیت کند از کار بیاندازد. ولی درست در لحظه ای که موشک را از کار می اندازی با یک ثانیه شمار مواجه می شوی که نشان می دهد تا 30 ثانیه دیگر این موشک منفجر می شود. و این یعنی تو باید در این 30 ثانیه تمام تونل ها را برگردی و از ساختمان خارج شوی. اگر در خروج از ساختمان موفق نباشی موشک منفجر می شود و تو هم در آتش این انفجار می سوزی و کشته می شوی. امّا نکته خیلی جالب این است که حتی اگر از تونل ها بتوانی سالم و سرحال خارج شوی باز هم صحنه قبلی نمایش داده می شود! یعنی تو باز هم در تونل ها باقی می مانی و کشته می شوی! جالب است نه؟! یعنی تو حق نداری سالم خارج شوی، اگر هم خارج شدی بازی به طور خودکار تو را می کشد و پیکر نیمه جانت از ساختمان بیرون می آید!!!
بعد از این اتفاق هم فرمانده ارتش امریکا کلی برایت اشک می ریزد و گریه می کند. و تو می شوی یک قهرمان ملّی. یک شهید فداکار آمریکایی!!!
5- آمریکا همیشه برنده است!
در تمام این جور بازی ها پایان قصه ها تقریباً به یک شکل است. ارتش امریکا دشمنان را از بین می برد و پیروز می شود. صحنه آخر بازی هم پرچم کشور آمریکاست که بعنوان برنده نهایی مبارزه نشان داده می شود. یعنی تو اهل هر کشوری که باشی در بازی یک سرباز امریکایی هستی و کشورت هم در تمام این مبارزات برنده و پیروز است و هیچ کس در دنیا هم نمی تواند امریکا را شکست دهد! راستی تو پایانی به جز این دیده ای؟!
6- همیشه پای بمب اتمی درمیان است!
در بسیاری از این بازی ها تو با مسأله انرژی هسته ای روبرو می شوی. یعنی دشمنان تو یا در حال ساخت یکی سلاح کشنده اتمی هستند یا دارند مواد هسته ای را خرید و فروش می کنند و یا می خواهند اروپا را با یک بمب اتمی به خاکستر تبدیل کنند. یعنی بهر حال انرژی هسته ای یکی از بزرگترین دشمن های تو در بازی این جور بازی هاست!
امّا این موضوع را بگذار کنار این که در دنیای واقعی، امریکا سال هاست که مشور ما یعنی ایران را متهم می کند به فعالیت های هسته ای و ساخت بمب اتمی. به نظر تو این شباهت در طول تمام این سال ها اتفاقی بوده است؟؟؟!!!
و همه این مورد ها را بگذار کنار این که در خیلی از این بازی ها صحنه های خیلی زشتی به نمایش داده می شود که با فرهنگ مسلمانی ما اصلاً همخوانی ندارد. و استرس فوق العاده بالایی که آدم می گیرد موقع بازی کردن این بازی ها. خلاصه بعید به نظر می رسد که همه این اتفاقات بدون برنامه ریزی قبلی باشد و مطمئناً اتفاقی نیستند. مطمئن باش...!

نامش ابن سهل خراسانی بود. خیلی وقت بود که از خراسان راه افتاده بود. به سمت مدینه. شهر امامش. شهر محبوبش.
***
ناراحت بود. عصبانی بود. امّا رویش نمی شد آن را با امام درمیان بگذارد. آخر امّا دل به دریا زد و پرسید. «اماما! شما بیش از حد مهربانید! آخر چرا نشستهاید و قیام نمیکنید در حالی که صد هزار شیعه در رکاب تان آمادهاند و برایتان شمشیر میزنند؟» راست می گفت. خراسان بیش از صد هزار شیعه داشت امّا...
رنگ از رخش پرید. مبهوت مانده بود. نمی دانست باید چه کند. پاسخ امام به سئوالش بود که او را این چنین کرده بود. آخر امام در پاسخ به او به یک باره فرموده بود: «برخیز و در این تنور بنشین!» نپذیرفت. به التماس افتاد. شاید امام از او بگذرد امّا...
امام رو کرد به هارون مکی. از یاران نردیک خود. همان درخواست را تکرار کرد، امّا این بار از هارون. هارونی که هنوز وارد اتاق نشده و فقط فرصت سلام کردن یافته. «: هارون! كفش هايت را زمين بگذار و برو درون تنور بنشین!» درنگ نکرد. در چشم بر هم زدنی کفش هایش را زمین گذاشت و مستقیم داخل تنور شد. خراسانی ها مبهوت مانده بودند. نمی دانستند باید چه کنند. اصلاً باورشان نمی شد. یعنی واقعاً هارون وارد تنور شد؟ آخر با کدام منطقی سازگار است که با پای برهنه وارد تنور پر از آتش شوی؟ باورش نشد. رفت کنار تنور. با چشمان خودش دید هارون را که چهار زانو در میان آتش نشسته بود!
ساعتی گذشت. علی القاعده هارون باید الان خاکستر شده باشد. امّا به امر امام از تنور خارج شد. سالم و سرحال. دقیقاً مثل یک ساعت پیش.
امام رو به سهیل کرد. از چهره اش می شد خواند ناراحتی را. فرمود: «از همه اهل خراسان، چند نفر حاضر میشوند، کاری را که هارون کرد انجام دهند؟»
سهل سرش را پایین انداخت: « هیچ کس ای امام...»
امام فرمود: «ما خروج نمیکنیم مگر زمانی که حدّاقلّ پنج نفر یاور، مطيع و مخلص ما يافت شوند...»
***
غریب بود. مثل جد بی کفن...

روزایی که زیر سایتون تو شهر قم زندگی می کردم، همون موقعی که با آب شور شهرت نمک گیرم کردی، حدس می زدم تابستون دلم واستون تنگ بشه، و حالا آخرای تابستونه، و دل من خیلی تنگتونه بانو، حتی اگه هیج کس نتونه این دلتنگی رو درک بکنه خودِ شما بهترین گواهی بر این حرف، و بیت آخر همین شعر هم تمام حرف منه، حرف دل تنگ یه جوجه بسیحی دلتنگ، السلام علیک یا سیدة الکریمة...
نَفَس، وقتی می افته به شماره
یه دل، اون وقتی که میشه آواره
همون وقتایی که از کلّ عالم
نمی مونه یه دونه راه چاره
برات شعری میاد و پر می گیره
به سمت بالا بالا ها، ستاره
به سمت پرچم سبز حریمت
که روزا و شبا یک بند داره...
دل کلّی گدا رو می کشونه
و چشمارو پاز شبنم، ستاره
و پایین پای مرقد که همیشه
پر از اشکای یه مرد بیچاره
و حالا بعد عمری من می ترسم
که بیرونم کنی و من دوباره
بشم اون آدم درمونده ای که
شده مثل قدیما باز آواره
***
و اون روز ، روز مرگم میشه خانوم!
و این دل، مثل اون وقتا، دوباره...

چه زود بايد ازت جدا شوم!هنوز چند روز بيشتر نيست كه مزاحمت شده ام ولي...بايد با تو خداحافظي كنم.آخر تو كه خوب ميداني بعد از شبهاي قدر تازه يادم آمد كه إي دل غافل!بابا ماه رمضان است ها!خير من الف شهر است ها!بخواهي نخواهي به خدا نزديكتري در اين چند روز پس چرا استفاده نميكني؟
آري ماه خدا!روزهايت را خيلي غافلانه گذراندم.تا آمدم به روزه ها عادت كنم ديدم دهه اول تمام شد.تا آمدم زندگيم را به وقت تو وفق بدهم ديدم ميلاد امام حسن گذشت.يك سالي ميشد كه منتظرشان بودم ولي چشم كه بهم زدم ديدم بدون اينكه توشه جمع كرده باشم شبهاي قدر هم گذشت.و تا وقتم را براي ديدن قسمتهاي آخر سريالها هماهنگ ميكردم ديدم شب بيست و هفتم و دهه آخر هم گذشت و حالا همه لحظه شماري ميكنند براي فطر.
و هرچه بايد بهت ميگفتيم و نگفتيم را با حسرت در خاطرم نگه ميدارم تا شايد سال بعد مثل امسال در گمراهي نگذرد و اكنون با تمام وجود به ياد تمام لحظه هاي سبزت نجوا ميكنم و به خدايت ميسپارم
...و عليك السلام يا رمضان



تازه در کنار این ها " اداره کل مراسم" نه تنها به طور رسمی بعضی ها را دعوت نکرده بود، بلکه به آنهایی هم که گفته بودند، بعضی هایشان تنها یکی دو روز قبل از جلسه خبردار شده بودند، آن هم تلفنی! امّا برای من این سئوال باقی ماند که در جایی که بعضی از حامیان فتنه اجازه صحبت کردن می یابند، چرا نباید از مهم ترین تشکل های دانشجویی کشور مثل بچه های بسیج دانشجویی و اتحادیه انجمن های اسلامی و... کسی حاضر باشد و صحبت بکند؟ البته حضور این تشکل ها قطعاً موجب می شد آنها انتقادات قرص و محکمی از عملکرد دکتر طرح کنند. و این به صلاح نبود......!
در طول این سال ها که "آقا" دیدار دانشجویی داشتند هیچ گاه، حتی در کوران حوادث سیاسی مناقشه برانگیزی چون سال 88 هیچ گروهی از دانشجویان از این دیدار استثنا نشدند. تا آنجا که علاوه بر مهم ترین تشکل های دانشجویی کشور، بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران تنها چند ماه بعد از خرداد 88 مهمان آقا می شوند و رو در رو با ایشان درد دل می کنند. هر چند عده ای دانشجو ها به حضور این تشکل معترض بودند امّا فرمان خودِ آقا بود که آنها هم حضور داشته باشند، حتماً...!
در دیدار رئیس جمهور امّا این خبر ها نبود عده ای که از نظر فکری وابسته به جریان نزدیک به دولت هستند و این چند سال اخیر همیشه بعنوان دانشجو به دیدار دکتر می روند، پنج شنبه هم بصورت کاملاٌ منظمی در مراسم حضور داشتند. و به طور کاملاٌ اتفاقی در چند نقطه از سالن نیز پخش بودند. البته آنها برعکس ما کارشان را خوب بلد بودند. آنها می دانستند کجا باید انتقادات دانشجوها را با صلوات و تشویق و شلوغ کردن مراسم، نیمه کاره کنند، کجا باید برای سلامتی " مظلوم ترین رئیس جمهور تاریخ ایران" صلوات بفرستند، کجا باید شعار "احمدی دلاور، پرو خط رهبر " بدهند، کجا باید از رد صلاحیت امثال شریف زاده توسط شورای نگهبان سخن بگویند، کجا باید در حمایت اب بعضی ها فریاد بزنند و.... خلاصه کلاً توجیه بودند! در حالی که در دیدار رهبری هیچ وقت از این خبرها نیست...
دیدار آقا با دانشجویان هر ساله است. یعنی هر تشکلی هر حرفی دارد می تواند هر سال حرف هایش را پیش پدر امت ببرد و حرفی را در گلو باقی نگذارد. همه هم می دانند آنجا هر حرفی بخواهی اجازه داری بزنی و آقا از هیچکس به خاطر مضمون حرف هایش خرده نمی گیرد. و مثل همیشه مهربان به صحبت های فرزندانش گوش می کند.
در دیدار رئیس جمهور امّا این طور نیست. احمدی نژاد بعد از امیرکبیر در هیچ جمع دانشجویی "دست نخورده ای" شرکت نکرد و 6-7 سال از حرف های بی پرده دانشجویان دوری گزید. برای همین هم خیلی حرف هایی که از این هفت سال در دل دانشجوها مانده بود فرصت گفته شدن پیدا نکرد و مکتوم ماند. تا بر عکس آقا، خیلی از حرف های دانشجویان به شخص رئیس جمهور نرسد.
در دیدار با آقا، دانشجو ها ده دقیقه یه ربعی وقت دارند تا برای یک سالشان صحبت کنند. امّا در دیدار پنجشنبه هر تشکل فقط پنج دقیقه فرصت صحبت داشت، آن هم برای هفت سال...
و دمِ محمد جعفرینژاد دبیر جنبش عدالتخواه دانشجویی گرم که حرف هایش با رئیس جمهور را چنین آغاز کرد: "به اندازه هفت سال حرف گلوی ما را گرفته و حالا به ما میگویند در کمتر از پنج دقیقه طرح بحث کنید؛ آقای رئیسجمهور شما باشید چگونه صحبت خواهید کرد؟"
دیدار با آقا هیچ وقت دانشجویان، گزینشی انتخاب نمی شوند. دانشجویانِ دیدار با آقا واقعاً نماینده کفِ دانشگاه ها هستند، با همان تنوع آرا و اختلاف نظرها و مواضع جوانانه. امّا دیدار رئیس جمهور با دانشجوها در سال های اخیر، همیشه گزینشی بوده و خبری از کف دانشگاه نبوده. در آن دیدار ها دانشجوها همیشه حامی حلقه اطرافیان رئیس جمهور هستند و هیچ گاه انتقاد قرص و محکمی مطرح نمی کنند.
حتی در همین دیدار اخیر که نسبت به گذشته کمتر گزینشی بود، باز هم چند دسته از دانشجو ها که از شش فرسخی تابلو بودند به هواداری از بعضی ها(!!!) در جاهای مختلف سال نشسته بودند تا هر وقت خواستند وسط انتقاد های غیر گزینشی ها صلوات بفرستند و اخلال کنند و همه چیز را آرام کنند...
از همه ی این ها هم که بگذریم، در دیدار دانشجویی آقا، اول نماز می خواندیم، آن هم پشت سرِ پدر عزیزمان. امّا پنج شنبه فقط باید فقط افطار می کردیم، و خبری از نماز جماعت و حتی فرادی نبود. تازه اگر هم به زور چیزی به نام مُهر پیدا می کردی باز هم باید روی سنگ های سالن زانو می زدی و نمازت را می خواندی. انگار اداره کل مراسم یادش رفته بود که ممکن است بعضی ها بخواهند نماز بخوانند...!
در افطاری آقا خبری از باقالی پلو با مرغ آنچنانی و میز های رنگین افطار نیست. آنجا همه روی زمین می نشینند و ساده ی ساده افطار می کنند، همراه با ره برشان، همراه با پدر عزیزشان...
آری دیدار رئیس جمهور با دانشجو ها، با دیدار ره بر با فرزندان دانشجویش خیلی فرق می کند. اگرچه شاید هیچ وقت دلتنگ جلسه ای مثل جلسه پنج شنبه نشویم، تازه آن هم بعد هفت سال فاصله، امّا این روز ها بد جور دلمان برای دیدارهای پرشور دانشجویان با ره برمان تنگ شده، هر چند هنوز یک سال هم از دیدار قبلی نگذشته است.
آری. ما بد جور منتظر عصر دوشنبه هستیم...

مستند " آرمیتا مثل پری"، شبکه یک، چند دقیقه پیش
مادر آرمیتا گفت: آرمیتا دخترِ حضرت آقا می گفت تو اشتباهی به ایشون گفتی بابا!
مکث کرد. مو به تنم راست شد وقتی جواب داد: آره........ خُب حضرت آقا بابای همه است دیگه...

دیگر شورش را در آورده بودند. دولتی ها که بدون توجه به این همه فشاری که دارد به مردم می آید مشغول تغییرات هدفمند در مسئولین ارشد کشور بودند؛ البته همه مسئولین به جز مسئولین اقتصادی!
مجلسی ها هم که هیچ کار اساسی برای گرانی ها نمی کردند شروع کرده بودند به اعتراضات شدید به اینکه وام شان چرا فقط صد میلیون تومان است؟!
و در حالی که فقط چهل و چند روز است کارشان را شروع کرده اند به مدت یک ماه رفتند تعطیلات تابستانه...! یعنی خانه ملت یک ماه تعطیل!
امام روح الله : مستضعفین صاحبان اصلی انقلاب هستند...

با پایان انتخابات ریاست جمهوری مصر و انتخاب محمد المرسی بعنوان اولین رئیس جمهور مردمی در این کشور، واکنش های زیاد و البته گوناگونی درباره مواضع وی از جانب کشور های مختلف دنیا نشان داده شده است.
محمد المرسی در حالی در انتخابات ریاست جمهوری مصر به پیروزی رسید که بعنوان نامزد اخوان المسلمون، اصلی ترین حزب اسلام خواهان مصر معرفی شده و در انتخابات شرکت کرد.
هرچند که رسانه های ایران، خصوصاً صدا و سیما درباره محمد مرسی اخبار زیادی را منتشر می کند امّا واقعیت این است که بسیاری از مواضع وی که چندان به مواضع جمهوری اسلامی نردیک نیست تقریباً دچار سانسور خبری می شوند.
اگر بخواهیم از قبل از پیروزی انقلاب مصر مسأله را بررسی کنیم باید ابتدا به مصاحبه کمال هلباوی( عضو برجسته اخوان المسلمین مصر) با شبکه بی بی سی اشاره کنیم. در این مصاحبه مجری قصد داشت تا با یئوالاتی یک سویه، هلباوی را وادار به اتخاذ مواضع ضد ایرانی کند امّا هلباوی با جسارت کامل در برابر مجری ایستاد و صراحتاً از جمهوری اسشلامی ایران بعنوان براد و همراه مردم مصر در انقلاب یاد کرد و بلا استفاده از لفظ امام خامنه ای از مقام معظم رهبری نیز تشکر کرد.
امّا حقیقت آن است که مواضع مرسی چه قبل و چه بعد از انتخابات تفاوت های زیادی با مواضع هلباوی داشت. پیش از پیروزی مرسی در انتخابات، وی در مصاحبه ای که با روزنامه الکویتیه انجام داده بود مواضعی گرفت که تقریباً هیچ گاه در صدا و سیما و حتی برخی از خبرگزاری ها نیز منعکس نشد. او در این مصاحبه تأکید کرد که بیش از هر چیز به "اتحاد عربی" و همکاری برادرانه با کشورهای خلیج ع.ر.ب.ی پایبند است و هیچ چیز را در برابر این مسأله ترجیح نخواهد داد. وی هم چنین در خصوص ادعای این روزنامه مبنی بر “تهدید کشورهای عربی و غرب در صورت اتحاد مصر و ایران و حزب الله”،گفت: این مسائل توهم، افترا و بی اساس است؛ ما به حق ملت فلسطین برای مقاومت در برابر اسرائیل اشغالگر احترام می گذاریم و آن را بد نمی دانیم؛ ولی در مقابل هیچگاه در صف هیچکدام از قدرتهایی که کشورهای دوست در منطقه خلیج ع.ر.ب.ی. (خلیج فارس) را تهدید می کنند، قرار نمی گیریم”.
در ادامه این مصاحبه مرسی میگوید: «من دیدار با کاردار ایران در مصر را نپذیرفتهام، البته دستکم تا هنگامی که موضع آنها درباره سوریه مشخص شود؛ اما در ارتباط با اظهارات شما تأکید میکنم، امنیت و ثبات منطقه عربی، نیازمند وجود روابط مثبت بین مصر و منطقه (کشورهای عربی) است، زیرا هیچ کدام از دو طرف بینیاز از یکدیگر نیستند. رهبری طرح سنی بین الازهر و عربستان و بالهای آنها در کشورهای عربی باقی میماند، البته بدون ورود به جزییات درباره طرح دیگر که در مقابل آن قرار دارد. روابط ما با کشورهای منطقه (عربی) ابدی، قوی و راهبردی و برای بقاست»
گواه پایبندی مرسی به این اتحاد ابدی و برادرانه با کشورهای عربی حضور وی در سفارت عربستان برای عرض تسلیت به خاطر مرگ نایف ولی عهد عربستان است. آن هم در حالی که مرسی حتی دیدار با کاردار ایران در مصر را هم نپذیرفته!
محمد مرسی در رابطه روابط با رژیم اشغالگر قدس و امریکا نیز چندان که باید قاطع عمل نکرد و در سخنانی گفت:« ما به توافقنامههای رسمی مصر(مانند کمپ دیوید) تا هنگامی که آنها به سود ملت مصر باشند، احترام میگذاریم. ملت مصر در تعیین سرنوشت «آشتی» صاحب نظر هستند. در نتیجه، خود ملت درباره آن تصمیمگیری میکند؛ توافقنامهها به این منظور ایجاد شده که دو طرف به آن پایبند باشند و نه یک طرف، اما درباره گاز مصر، منافع مردم این کشور در اولویت است.روابط ما با آمریکا بر اصل برابری در تعامل استوار بوده و منافع مصر در اولویت است. ما به عنوان یک حزب سیاسی مصری فعال در صحنه سیاسی، از سفرهای رسمی نمایندگان دولت آمریکا و سفارت این کشور در قاهره استقبال کردیم.»
موضع مرسی در برابر سوریه نیز جای تأمل دارد، خصوصاً آن که وی دلیل اصلی نپذیرفتن ملاقات با کاردار ایران را مواضع جمهوری اسلامی درباره سوریه و حکومت بشار اسد برشمرد. در واقع می توان گفت هر چند که کشور های حوزه خلیج فارس تلاش بسیار زیادی برای انتخاب احمد شفیق در انتخابات ریاست جمهوری مصر به عمل آوردند و در مقابل، ایران نیز از ابتدای انقلاب مصر تا کنون از اخوان المسلمین و نامزد آن برای انتخابات حمایت کرده اما ارتباط مرسی با همین کشورها به مراتب نزدیک تر و راهبردی تر است تا روابط با ایران. حقیقت این است که محمد مرسی بیش از آن که به جمهوری اسلامی ایران نزدیک باشد به برادران عربش نزدیک است و این یعنی مواضع مرسی شباهت های زیادی به مواضع این کشورها مخصوصاً عربستان دارد. و این یعنی محمد مرسی آن چنان که در برخی رسانه های وطنی درباره وی صحبت میشود آن چنان چهره فوق العاده ای برای ایران نخواهد بود و نباید منتظر روابط بسیار نزدیک و استراتژیکی مانند ایران و حزب الله، بین ایران و مصر باشیم.
البته این مسائل به هیچ وجه به این معنا نیست که حضور احمد شفیق یا شورای نظامی مصر بر صدر حکومت مصر بهتر بود. چه آنکه وابستگی مطلق ایشان به امریکا و صهیونیست ها امری آشکار بود و یقیناً می توان گفت انتخاب آنها به معنای شکست انقلاب مصر بود. امّا محمد مرسی با اتخاذ مواضع قاطع درباره حمایت از فلسطین، این مسأله به نوعی خط قرمز خود دانست. و درباره سیاست خارجی خود نیز سیاست برابری با سایر ملت ها را در دستور کار دولت خود قرار داده. و کارهایی از قبیل بی محلی به پیام تبریک نتانیاهو کاری کرد که رژیم صهیونیستی و هم پیمان اصلی اش یعنی امریکا به نوعی حساب کار را بکنند. و از همه مهم تر آن که مرسی بعنوان نماینده اسلامخواهان مصر روی کار آمده و تبعیت از دین اسلام، مهم ترین ویژگی دولت وی است.
در مجموع باید گفت هر چند محمد مرسی مواضع حمایتی از فلسطینیان و نهضت آزادی آنها، و از آن طرف مواضع نسبتاً قاطعی در برابر رژیم صهیونیستی اتخاذ کرده وتردیدی نیست که او بهترین گزینه در انتخابات ریاست جمهوری مصر بوده، امّا افراط در سفید نشان دادن شخصیت مرسی و اینکه او را بعنوان هم پیمان استراتژیک ایران(مانند سوریه و حزب الله) بدانیم کار صحیحی نیست و خلاف واقع است، زیرا که او بیش از جمهوری اسلامی ایران، به هم پیمانان عربش نزدیک است و این مسأله را در مواضع، سخنرانی ها و مصاحبه هاسی خود نیز مطرح کرده، هر چند که این مباحث توسط برخی رسانه های داخلی منعکس نشود...!

به جان حضرت زهرا (س) دروغ مي گوييم
چه ناله اي؟ چه فراقي؟ چه درد هجراني؟
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم
تمام چشم به راهي و انتظار و فراق
و ندبه هاي فرج را دروغ مي گوييم
دلي كه مأمن دنياست جاي مولا نيست
اسير شهوت دنيا، دروغ مي گوييم
زبان، سخن ز تو گويد ولي براي مقام
به پيش چشم خدا ما دروغ مي گوييم
كدام ناله ی غربت؟كدام درد فراق؟
قسم به ام ابيها (س) دروغ مي گوييم
خلاصه اي گل نرگس كسي به فكر تو نيست
و ما به وسعت دريا دروغ مي گوييم
مرا ببخش عزيزم كه باز مي گويم
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم
نامه ای از از لایه های امنیتی پنتاگون عبور می کند و روی میز «پانته آ»، وزیر دفاع آمریکا، قرار می گیرد. آرم نامه، توجه «پانته آ» را جلب می کند. نامه ای با آرم مقدس سپاه که روی آن نوشته شده بود: « اگر لازم باشد، از این هم نزدیکتر خواهیم شد. امضا: قاسم سلیمانی».


هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد...
سید حمیدرضا برقعی

سخت بود مادر! يعني چگونه بگويم؟ اصلاً باورم نمي شد. آخر خودت كه بهتر مي داني،من بدون تو... حتي نمي توانم تصور كنم. حتي نمي توانستم تصور كنم نماز صبحي را كه در كنارت قامت نبندم. بادت هست مادر؟ همگي ، من و تو و بابا و حسن و حسين، صبح ها به مسجد مي رفتيم و نماز را به امامت بابا قامت مي بستيم...؟ امّا مادر! اين روزها نماز ما خيلي سوت و كور شده است بي تو. راستش ديروز بعد از نماز كه داشتيم تسبيحات مي گفتيم همه مان ناگاه زديم زير گريه. مادر! شانه هاي بابا، شانه هاي خيبر شكن همسرت چنان بالا و پايين مي شد كه نگو...
راستي چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده...! روز هايي كه نان در تنور مي زدي و با من سخن مي گفتي. از آبنده مي گفتي. بهم مي گفتي تو دختر فاتح خيبري. دختر فاتح خيبر بايد خيلي شجاع باشد. هميشه بهم مي گفتي صبور باشم... نمي دانم چرا ولي هر وقت مرا با داداش حسينم مي ديدي چشمت پر از اشك مي شد. راستي مادر يادت هست بهم هميشه سفارش مي كردي از برادرانم- حسن و حسين- جدا نشوم؟ مادر سفارشت را روي چشمم گذاشتم. به خدا روزي نيست كه كنار برادرانم نباشم...
راستي يادش بخير آن روزهايي كه جلويت مي نشستم و تو موهايم را شانه مي زدي...
ولي مادر چرا ديروز موقع شانه زدن موهايم شانه از دستت افتاد...؟ نكنه دست هايت...
***
سخت بود مادر! يعني اصلاًهيچ وقت داداش حسن را اينطور آشفته نديده بودم. نمي دانم چه اتفاقي برايش افتاده بود كه اينطور آشفته شده بود. راستي مادر! تو مي داني آن روز چه اتفاقي براي داداش حسن افتاده بود...؟
آخر داداش چنان گوشه خانه كز مي كند كه نگو و نپرس. شب ها يك دفعه از خواب مي پرد، در خواب اشك مي ريزد، ناله مي كند،هق هق مي كند و يك دفعه از خواب مي پرد، نمي دانم چه به روزش آمده.... اصلاً حال حرف زدن با من را هم ندارد، چه برسد به بازي كردن. اما چه بازي كردني؟ مادر به خدا از وقتي مريض شدي ديگر ناي هيچ كاري برايمان نمانده. همه مان منتظريم تا زودتر خوب شوي و خودت برايمان غذا درست كني. مادر عزيزم در قنوت همه نماز هايم برايت دعا مي كنم كه زودتر خوب شوي. انشالله همين روز ها از زمين بلند مي شوي و دوباره خانه مان با صفا مي شود.
راستي يادش بخير آن روز هايي كه با پدربزرگ بازي مي كرديم. چقدر خوش مي گذشت آن روزها. يادم هست هر صبح كه از درِ خانه مان رد مي شدند به اهل خانه سلام مي دادند." السلام عليكم يا اهل بيت النبوه" يادشان بخير. هنوز بعد از نود و چند روز نتوانسته ام به نبودنشان عادت كنم.
يادم هست وقتي به خانه مان مي آمدند شما را- دختر عزيزشان را- هميشه مي بوسيدند. به تو مي گفتند پدرت فدايت شود. بارها شد كه دستانت را بوسيدند. گفتم دست... راستي مادر! چرا اين روز ها دستت را نمي تواني بالا بياوري...؟
***
به خدا هيچ كس نمي داند چه بر سرم آمد آن روز. اي كاش نبودم. اي كاش مي مردم و آن روز را نمي ديدم. اي كاش پاهايم قلم مي شد و آن روز پشت سرت به كوچه نمي آمدم.
اي كاش در را شما باز نمي كردي مادر. اي كاش اصلاً نمي گذاشتم كه پشت در بيايي. اي كاش سلمان آن روز پيش مان بود.
آن نامرد ها چه بر سرت آوردند مادر عزيز من؟ چرا راه خانه را گم كرده بودي...؟ مگر چشم هايت...؟
راستش مادر خيلي روي پنجه پايم ايستادم، يعني هر چه مي توانستم قدم را بلند كردم ولي... ببخشيد كه باز هم نتوانستم جلوي دست هاي آن نامرد را بگيرم...
بغض كرده بودم. گلويم را انگار فشار مي دادند از شدت بغض. مبهوت شده بودم. دنيا دور سرم مي چرخيد. دنيا دور سرم مي چرخيد. دنيا روي سرم مي چرخيد. دنيا روي سرم خراب شد مادر... يبچاره شدم. اصلاً ديگر زندگي بر من حرام است. اصلاً مگر حسن بدون شما معنا دارد؟ يادت هست مادر؟ آن روز مي گفتي پسرها مادري اند؟ مادر بدون تو دق مي كنم. به خدا دق مي كنم.
بلند شو! مادر جان بابا بلند شو! خواهش مي كنم مادر. التماست مي كنم مادرم. مرا تنها نگذار. من بدون تو مي ميرم. خودت كه مي داني. بدون تو به خدا مي ميرم...
حالا كه حرف به اين جا كشيد بگذار اين را هم بگويم. اين را حتي به بابا هم نگفتم. راستش آن به بعد شب ها خواب آن روز را مي بينم. خواب كوچه مان را. خواب درِ خانه مان را. خواب آن نامردها را...
مادر ديروز مي خواستم بغلت كنم امّا يك دفعه يادم افتاد آن روز... راستي پهلويت بهتر نشده مادر...؟ نكند هنوز هم از پهلويت خون مي آيد...؟
***


وارد كه شد روی تخته عکسی را نصب کرد و با خنده نشست روی صندلیش. آن مرد اخمو که تا به حال نمی خندید الان بدجوري شاد بود. براي همه مان سئوال شده بود كه داستان چیست؟ یکی از بچه ها پرسید: «آقا این عکس چیه روی تخته؟» معلم با لبخند و با غرور جواب داد:« این عکس یک ایرانی واقعی و یک مرد با صلابت و فکور ،دانشمند ، خوش ذوق ،خوش تیپ، با فرهنگ و آزاد اندیشه.» احمد از ته کلاس پرسید:« یعنی کی آقا؟»
معلم لبخند قشنگي زد و گفت:« بچه ها این اصغر فرهادیه .... همه تون ميس شناسيدش. مگه نه؟»
بچه ها همه با تعجب گفتند: نه!
معلم که ناراحت شده بود دفتر حضور غیاب را باز کرد و می خواست شروع کند که جواد از ته کلاس پرسید:« آقا این اصغر خان چیکار کرده؟» معلم كه دوباره خوشحال شده بود گفت: «پسرم ایشون نام ایران رو بلندآوازه کرده.» بچه ای از سمت راست کلاس پرسید:« یعنی مدال آورده؟» معلم گفت:« بالاتر عزیزم! ایشون اسکار گرفته. اسكار جايزه ايه كه هر سال به بهترين افراد هر رشته داده ميشه. مثلاً هر كي كه بهترين نظريه فيزيك سال 2012 رو بده برنده اسكار فيزيك 2012 ميشه. خلاصه اسكار به قوي ترين افراد هر رشته مي رسه. آقاي اصغر فرهادي هم امسال اسكار بهترين فيلم رو گرفت. اين اولين باره كه يه ايراني اين جايزه رو مي بره.» بچه ها كه حال کرده بودند گفتند: « اَاَاَاَاَاَاَه! حالا از کجا آورده؟» معلم گفت« از آمریکا»
معلم بلند شد. چند قدمی زد و گفت:« این مرد یک اسطوره است. تمام هستی خودشو برای ایران داده.» محمد از ته کلاس گفت:« آقا یعنی شهید شده؟معلم گفت:« نه پسرم این اسطوره زنده است.» یکی از بچه هاگفت :« خوب شهدا هم زنده هستند ديگه.» معلم که کم کم داشت عصبی می شد گفت:« این چرت و پرت ها قدیمی شده باید به فکر دموکراسی بود!» یکی بی اجازه گفت:« يعني آقاي فرهادي تو فيلمش دموكراسي داره ؟» معلم که آمپرش بالا رفته بود گفت :« هر چیزی می تونه نشانه دموکراسی باشه. ندیدی استادفرهادی گفت ما عاشقان دموکراسی و آزادی هستیم؟پس او اسطوره زنده ماست .» محسن كه شهید بود گفت:« اصغر آقا ترکش خورده یا چند گلوله برای آزادی ملت ها شلیک کرده؟» معلم که عینکش را برداشته بود گفت:« ايشون با قلمش می جنگه» و من با صدای رسا گفتم:« ببخشیدآقا کدوم قلم؟!» معلم باعصبانیت گفت:« قلم آزادیخواهی. و اینکه بفهمونی دیکتاتوری نمی مونه و غبار دیکتاتوری ایرانو گرفته...»

معلم آب دهنش را قورت داد و گفت:« در عصر امروز ما این چه حرفیه؟ استاد فرهادی باید نشون بده ما صلح طلبیم. بوسیدن قهرمان هم خیلی خوبه. اصلاً خوب كرده!»
محمد گفت : « آقا راست میگه بچه ها! مادر بزرگم وقتی داشت خواهر زاده شهیدش رو می بوسید گفت دارم یک قهرمان رو می بوسم.»
معلم که دست پاچه شده بود گفت:« مهم اینه که نام ما رو ، نام كشورمونو بلند آوازه کرده. هرجوری باشه ......»
فریبرز گفت:« ولی احمدی روشن و رضايي نژاد هم قهرمان ملی بودن.» علي يك دفعه پريد وسط حرف فريبرز و گفت: « آره. آقا ديديد دختر شهيد رضايي نژاد چه قدر كوچولو بود؟ بيچاره مدرسه نرفته يتيم شد...» معلم با یک هوار حرفش را قطع کرد و گفت:« ما انرژی هسته ای نمی خوایم؛ ما نفت داریم!» سکوتی مهیب کلاس را گرفت و معلم با بغضی همراه با عصبانیت گفت: « امروز چی داریم؟» داوود با صدای آرام از نیمکت اول گفت: «آقا اجازه املا» معلم گفت :« برگه ها روی میز. بنویسید... اصغر فرهادي یک ایرانی واقعی و ملّی است.»
ديروز همه بچه ها برگه ها را سفید تحویل دادند...

خيلي وقت بود كه بعضي حرف ها در دلم مانده بود، ولي اسكار گرفتنت باعث شد در گفتن آن حرف ها مصمم شوم. حرف هايي كه مطمئناً از جنس تبريك هاي اين روزها به جدايي نيست...
ادامه مطلب
و تو می آیی. مثل 22 بهمن. مثل 22 خرداد. مثل9 دی. مثل تمام این سال ها.
و تو می آیی. تا حساب کار را به دست دشمنانت بدهی. تا همه بدانند ایران، کنام شیران است. تا همه بدانند هنوز هم ایران خاک دلیران است.
و تو می آیی. تا همه بدانند نسل آرش ها و رستم ها، نسل کوروش ها و داريوش ها، غیور تر از همیشه فدای ایرانشان هستند.
و تو می آیی. تا همه بدانند خون همت و باکری، جان بروجردی و باقری، غیرت صیاد و بابایی وجودت را مالامال از عشق كرده...
و تو می آیی. تا همه بدخواهانت بدانند نسل سوم پرشور، پر انگیزه و شکست ناپذیر است؛ درست مثل همان كربلاي پنج،مثل والفجر هشت...
و تو می آیی. تا همه بدانند نسل سوم، سراسر رضایی نژاد و احمدی روشن است.
و تو می آیی. تا به "علیرضا" قوت قلب بدهی که اگر شیطان پدرت را از تو گرفت، امّا یک ملّت خدایی با همه وجود پشتیبانت هستند.
و تو می آیی. تا فرق جولانگه سیمرغ و مگس را به رخ تمام دنیا بكشي...
و تو می آیی. تا همه بدانند قیمت شرافت تو، نه قیمت خون تو، به قیمت خون تمام ملت توست.
و تو می آیی. تا شیطان اثر تحریم را به چشمش ببیند. و خورشید حضورت، چشم شیطان را مثل همیشه کور می کند.
و تو می آیی. تا مثل بدر و حنین، مثل کربلا، مثل میدان ژاله، مثل شلمچه و طلائیه، پوزه شیطان را به خاک بسایی.
و آن روز، آرمیتا نقاشی حضورت را در کنار پدرش خواهد کشید.
و آن روز، علیرضا خواب "باباجون" اش را می بیند که مثل عمو مسعود و عمو داریوش خوشحال از سربلندی آرمان ملتشان هستند، همان آرمانی که علیرضا و آرمیتا را یتیم کرد...
و تو می آیی. تا همه فرق یک ملّت خدایی را با بقیه ملت ها بفهمند.
و تو می آیی تا همه با هم زمزمه کنیم: ما برای، آنکه ایران، خانه خوبان شود، رنج دوران برده ایم....
و تو می آیی. تا همه با هم فریاد بزنیم: جاویدان ایران...

دمت گرم جناب "شوق پرواز"!
اگر نبودي امكان نداشت با قهرمان دلاورت آشنا شوم. اگر نبودي امكان نداشت ياد خيلي چيزها بيافتم.
مي داني؟ خيلي وقت بود كه شهدا برايم فقط در نام كوچه ها و خيابان ها خلاصه شده بودند.خيلي وقت بود كه حتي عكس شهدا را هم به ندرت مي ديدم،چه برسد به خاطراتشان. خيلي وقت بود كه شهدا هيچ جايي از زندگي ام را پر نكرده بودند.
امّا به لطف تو يادم آمد كه اي دل غافل! چقدر عقبي تو! يادم آمد كه در اين مملكت بزرگاني زيسته اند كه حساب و كتاب زندگاني شان در حكم تفاوت زمين و آسمان است با زندگي من. يادم آمد كه بابا! شهيد فقط اسم خيابان نيست.
راستش حالا همين شهرك شهيد اردستاني كه نزديك خانه مان است برايم رنگ و بوي ديگري دارد. آخر مي داني؟ببخشيد كه اين را مي گويم ولي راستش بعضي موقع ها دلم شاكي شد از اين همه نام و نشان شهدا، آخخر مگر كه بودند كه اين همه راديو و تلويزيون و مجله و كتاب و....؟
ولي حالا مي فهمم سبكبالي و عاشقي چه معنايي دارد. الان مي فهمم كه تنهايي پرواز كني و –واقعاً- جز خدا هيچ حافظ و نگهباني نداشته باشي يعني چه.الان مي فهمم چقدر غريب است سعيد خجسته فر كه در آسمان، در كابين خلباني اش، بر فراز دريا، تك و تنها جان مي سپارد. الان مي فهمم چقدر كمر شكن است داغ سعيد بر دل همسرش، آن هم در سالگرد ازدواجشان...
الان مي فهمم چقدر تلخ است كه دوست صميمي ات جلوي چشان تو از عرش به فرش بيافتد و تو صورت او را غرق در خون به تماشا بنشيني.
راستي كسي چه مي داند كه عباس بابايي چه زجري كشيد تا بتواند خبر سعيد را به همسرش بدهد؟
راستي چه كسي مي تواند تصور كند سختي و مصيبتي را كه همسران شهدا تحمل كردند؟ كدام زن معمولي طاقت دارد همسرش را-تمام پشت و پناهش را- به دست خويش راهي جبهه كند در حاليكه مي داند اين سفر بي بازگشت خواهد بود؟
راستي چه كسي مي تواند تاب بياورد زندگي بدون پدر را؟ آخر مگر مي شود كه كودك باشي و خوابيدن روي پاي پدر را تجربه نكني؟ اصلاً مگر قابل تصور است كه از همان نو دم بهار زندگي پدرت را از دست داده باشي و جز تصويري مبهم از مهرباني اش چيز ديگري از او نداشته باشي؟
واي اصلاًٌ قابل تصور هم نيست هديه تمام آينده آن هم براي دفاع از ارزشها...
دمت گرم جناب" شوق پرواز"!
لااقل كمي به خودمان آوردي تا يادمان بيايد كه همين همسران و فرزندان شهدا چه منت بي بازگشت و غير قابل جبراني دارند بر سرمان. و يادمان بيايد كه همين محسن رضايي ها و رحيم صفوي ها و.... حاج همت ها و عباس بابايي هايي هستند براي خود. و ما انگار نه انگارمان است كه اينها چه مرواريد هاي پر ارزشي هستند در روزگار كوچ پرستو ها...
راستي مني كه ادعاي آرزوي شهادت مي كنم كِي مي توانم تمام زندگي ام فداي عقيده ام كنم؟
راستي مني كه ادعاي آرزوي شهادت دارم كدام قدم را براي اسلام و انقلاب برداشته ام؟
آري! يادمان آوردي شهادت، نصيب پزستوهايي چون عباس بابايي مي شود،با آن منش و رفتار...
كامت شيرين جناب شوق پرواز!
بيدارمان كردي...

دلم -شاید یکی از کفتراتون-
حسابی خو گرفته با هواتون
شبا وقتی که می بندن درارو
دلم می مونه تو صحن و سراتون
یه عمره عاشقونه هر شب و روز
توی شادی و غم کردم صداتون
صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !
شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !
ببخش از اینکه گفتم عاشقونه
نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟
سر راه حرم گاهی اگر چه
دوتا شاخه غزل چیدم براتون...
همه ش تقصیر خوبیتونه خانم
که کرده ما بَدارم مبتلاتون
همیشه درد دل کردیم و رفتیم
نشد با ما بگید از ماجراتون
اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی
مناجات رضا جانم رضا تون
وَ یا بین صدای ندبه خونا
صدای ناله ی آقا بیاتون
یه عمره سائلم اما یه بارم
شما چیزی بخواین از این گداتون
مگه تا کی قراره زنده باشم
بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟
چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک
منی که عمریه پایین پاتون...

نامه در دستهایش، وسط بیابان، روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند. ایستاد. «کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟ مالی را برده ام؟ کسی را را زخمی کرده ام؟» بی دلیل هلهله کردند. گفت:«مردم کوفه من را دعوت کرده اند. این نامه ها...» صداهای بی معنی و نا مفهوم در می آوردند تا صدایش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند. ناگهان ساکت شد. شبث بن ربی، قیس بن اشعث، حجار بن ابجر.
اسم ها همان اسم های پای نامه ها بود...

شرمنده ام كه وقت تان را مي گيرم، راستش بهتر از شما كسي را پيدا نكردم كه بعضي حرفها را با او بگويم؛ حرف هايي را كه مدت هاست دل مشغولي مان شده و... هيچ درماني هم برايش يافت نمي شود...
استاد نمي دانم چقدر از وضعيت كلاس ها و اوضاع دانشگاه مطلع ايد؟ ولي اين را مي دانم كه اگر بعضي مسائل را بدانيد مطمئناً دلتان به درد مي آيد. كه غرق رفتارهاي روشنفكرانه و علم انگيز(!) نشده ايد و هنوز- با مدرك دكترا و در كسوت استادي- هم از مصيبت فاطمه زهرا و سيدالشهدا هم در كلاس يادي مي كنيد...
اگر كسي آن بعضي از اساتيد را نشناسد گمان مي كند از دماغ فيل افتاده اند و اعلم اساتيد هستند در رشته خود؛ و نمي دانند كه.....
استاد شايد باورتان نشود ولي بعضي از همكارانتان طوري رفتار مي كنند كه حتي جواب سلام دانشجو را هم به زور مي دهند؛ البته اگر بدهند... و چنان با غرور و و نخوت برخورد مي كنند كه انگار...
آري استاد! شايد شما به فوت و فن هاي استادي وارد نيستيد كه اجازه مي دهيد دانشجوهايتان با شما احساس صميميت كنند و از شما راجع به آينده علمي و كاري شان مشورت بگيرند. آخر استاد! رفتارهاي آن بعضي از اساتيد بسيار متفاوت است با رفتار شما...
و حالا كه اين ها را مي دانيد حتماً برايتان قابل باور تر خواهد بود كه استادي در كلاس در نهايت شگفتي واقعه احراق بيت فاطمه زهرا را يك افسانه تاريخي بخواند و با نامروتي، آنرا ساخته و پراخته تخيل مداحان بداند.
حالا ديگر به راحتي باور خواهيد كرد كه استادي در كلاس اجازه دهد به فرزندان شهدا تاخته شود و ايشان مورد هجمه قرارگيرند.
جالب است كه انگار تمام اين پز هاي روشنفكرانه ي آن بعضي استادها- كه استاد نما هستند و نه استاد- فقط براي ارزشها و مسلمات اعتقادي ما رخ مي نماياند و وقتي حرف از كنايه و تكه پراني مي شود هيچ خبري از آن همه ادب و احترام نيست. و ديگر مانند روز برايمان روشن است كه برخي مسائل به سادگي مورد حمله اساتيد قرار گيرند و برخي مسائل ديگر، هيچ وقت... چرا كه آنها روشنفكرانه هستند و اينها....
نمي دانم! شايد اشتباه از شماست كه اعتقاداتتان فراتر از بعضي از شعار هاي غرب زده است و هنوز هم بيش از هر چيز به لباس مقدستان پايبنديد، نه به شعارهاي ظاهرفريب و جذابي چون نظر هر كس محترم است و ....
آري استاد! عجيب آنجاست كه همين اساتيد محترم وقتي مي بينند دانشجويي به محفوظات غربي شان تشكيك مي كنند تمام آن همه ادب و احترام را كنار ميگذارند و شروع مي كنند به تحقير و تحقير و تحقير...
و از من نخواهيد كه از آنها اسم ببرم كه ممكن است در آينده با آنها درسي داشته باشم و تجربه كرده ام كه هيچ عبايي ندارن در تلافي آن بحث ها در نمره پايان ترم.
البته بايد ياد كنم از برخي ديگر همكارانتان كه الحق و الانصاف معتقدند و پايبند و عزيز، كه بحمدلله كم هم نيستند در دانشگاه ما و بي فروغ هستند در سطح دانشگاه هاي ديگر ايران؛ متأسفانه...
استاد اين همه نوشتم تا در آخر به شرفتان درود بفرستم و از شما تشكر كنم كه همين كه استاد شديد خيلي چيزها را فراموش نكرديد و غرق در برخي پُز هاي روشنفكري نشديد و به همين سادگي همه چيز را فراموش نكرديد؛برعكس بعضي از همكارانتان...
- و اگر خواستي دنبال مصداق بگردي بدان كه بايد كل دانشكده ها را جستجو كني و تمام ترم ها را، نه دانشكده حقوق را و نه اين ترم را...

.: Weblog Themes By Pichak :.

