درباره

قلم، مونس خیلی از تنهایی های آدمه.
قلم، قصه شیرین خاطره است...
قلم با سکوتش خیلی حرفای نگفته رو فریاد می زنه.
اینجا هم قصه منه و قلمم...

علی مرادخانی،ارشد حقوق عمومی92، دانشگاه تهران،پردیس قم. و.....
هستم در خدمتتون!
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، علی مرادخانی- شب میلاد حضرت کریم است. قلب رمضان. طبیعی است که توقع عیدی درست و درمان داشته باشی امشب. نه بخاطر روزه های زبانی این چهارده روز، فقط به امید کرامت خاندان کرم که امشب، شب بریز و بپاش شان است بخاطر تولد پسر ارشد...

 
شب میلاد امام حسن سالهاست که گره خورده با یک جشن. جشنی که یک جورهایی آبروداری بچه تهرانی ها به حساب می آید در شب حسنیه. جشنی که ملائکه حسرتش را دارند،  بخاطر شور بچه هایش، صفای ذاکرانش و البته اسم پر مسمایش: مهدیه امام حسن مجتبی علیه السلام...
 
با کلی ذوق راه میافتی بروی مهدیه امام حسن برای شب جشن. میرسی. دم در پر است از جوانان و نوجوانانی که دارند می گویند و می خندند. مثل تمام هیئت ها. پذیرایی از ملت با شربت و شیرینی دارد انجام می شود. انگار شبهای قبلی چای بوده. امشب بخاطر میلاد شربت و شیرینی است.
 
داخل می روی. طبق معمول آن جلوها دنبال جا می گردی و پیدا هم می کنی. چند دقیقه بعد راس ساعت یازده روحانی پشت میکروفون می نشیند. هنوز ب بسم الله را نگفته ملت شروع می کنند کف زدن. نه مثل کف زدن های همایش ها و سمینارها. کف می زنند، چنان که برادر در عروسی برادر. چنان که دختر در جشن تولد پدر.
 
کف می زنند. حاج آقا هم لبخند زنان نگاه می کند. می گوید: نه اینطوری نمیشه. درست و حسابی کف بزنید!
 
شدت تشویق ها بیشتر می شود. چهره ها بشاش تر. لبخندها پررنگ تر.
 
نیم ساعت بعد به محض پایان سخنرانی باز هم ملت شروع به دست زدن می کنند. از آن دست زدن هایی که صدایش ستون های هر بنایی را می لرزاند. دست می زنند. به افتخار مولای کریمشان که امشب تولدش است. بخاطر دل شاد مادرشان که امشب صاحب پسر شده. دست می زنند. عین این بچه هایی که می خواهند خودشان را به رخ مامان و بابایشان بکشند. دست ها بالا. نیم خیز. لبخند روی لب. از تهِ تهِ دل دست می زنند...
 
ورود حاج سعید شدت تشویق ها را دو برابر می کند. صاحبخانه است دیگر. این ملت سالهاست دارند با نفسش نفس می کشند. باید هم هوایش را داشته باشند. شدت تشویق ها اما به ناگاه چند برابر می شود. سر که می چرخانی دلیل این تشویق ها را می فهمی. حاج محمود آمده. مردم با دیدن اوست که اینقدر گل از گلشان وا شده.
 
جلسه جشن برای امام حسن. آن هم با همخوانی حاج سعید و حاج محمود و البته یک دریا بچه هیئتی. معلوم است که چه غوغایی می شود.
 
حاج محمود شروع نکرده ملت دارند خودکشی می کنند از شدت دست زدن. چهره ها همه پر از لبخند است. بعضی ها دارند بلند می خندند. بعضی شوخی می کنند. دست ها به افتخار مولود عزیز امشب با غیرت به هم می خورند. عکاس ها از این همه سوژه قشنگ عکس می گیرند. نوای حسن حسن همه جا پر کرده.
 
و مردم خوشحالند...
 
 
توی ذهنت یک لحظه جشن های مرسوم شهرداری تهران می آید که این یکی دو ساله باب شده. جشنهایی که پر از آیتم های مهیج و پر انرژی است و البته بسیار گزاف و پر هزینه.
 
آنجا هم بعضا می شود هیجان را در چشم ملت دید. به خصوص موقعی که سامان گوران ادای مثلا علی دایی را در می آورد یا گروه سون «دوسِت دارم هنوز عشق منی» را می خوانند. اینجور موقع ها یک دفعه چند هزار تا دختر و پسر را می بینی که "دوست دارم هنوز عشق منی " را با هم می خوانند. و آن وسط کلی آدم می رقصند و کلی دست نامحرم توی دست هم...
 
آن مردم هم خوشحالند. فقط همان چند لحظه. و البته به قیمت قهقهه ابلیس. و تمسخر نام جشن میلاد امام حسن!
 
اینجا اما ملائکه را انگار می بینی که دارند قربان صدقه این ملت می روند. به خاطر عشق شان به حضرت کریم. به خاطر نام مقدسی که روی لب تک تک شان است. به خاطر اشکهایی که بعضی چشمها را پر کرده از شوق حضرت کریم...
 
اینها هم شادند. اما نه شادی مقطعی عقیم. شادی که خدا هواخواهش است. رسول الله دعاگویش است و سیدالشهدا میاندارش...
 
در اوج دست زدن حاج محمود صدا می زند بالحسن اللهی العفو. دست ها بالا می آید. نوای العفو چه غوغایی می کند...
 
عذرخواهی. وسط شادی. از خدایی که آگاه به هر دو حالت است. چه عجیب است العفوهای امشب...
 
 
 
حاج محمود می گوید: ایشالا به زودی تو صحن بزرگ بقیع با هم بشینیم و شب میلاد امام حسنو جشن بگیریم. بعد به اندازه تمام این سالها که عقده تو دلمون جمع شده،  هر چی سبک قشنگ تا حالا خونم رو برات بخونم و با هم مستی کنیم...
 
جمعیت از ته دل،  با پرده اشک توی چشم و لبخند روی لب صدا می زند: ایششششالا...
 
و دوباره غزل. دوباره مستی. دوباره شور و شوق یک دریا هیئتی . به این ها اضافه کنید باران شکلات و برگ گل سرخ را که می ریزد روی سر ملت. چه عکس هایی می گیرند فرشته ها الان...
 
آن وسط یک دفعه حاج سعید یک بند شعر را،  سیاسی تأویل می کند. می گوید کسانی که دنبال صلح امام حسن افتاده اند مواظب باشند یار معاویه نباشند...
 
باز هم هیئت. باز هم سیاست. باز هم هیئت هایی که حواسشان به مملکت هست. و باز افتخار به آن جمله معروف: سیاست ما عین دیانت ماست...
 
یادت می دود سمت تلاشهایی که این چند سال شد برای غیر سیاسی کردن هیئت ها. برای منزوی کردن مداح های سیاسی. برای تخریب مداح های ولایتی. یادت می رود سراغ تهمت ها و غوغای رسانه ای  که چند وقت پیش علیه حاج محمود شروع شد. به خاطر عشق به رهبرش و بخاطر سیاسی بودنش. و همان حاج محمود الان در اوج عزت دارد نوکری می کند برای اهل بیت. یادت می آید همان جمله کوتاه و کلیدی:العزة لله...
 
به جرات می گویم هیچ آدمی- با هر تفکر و عقیده و دینی در کل دنیا- نمی تواند بیشتر از الانِ این بچه ها شاد و سرزنده باشد. اصلا خاصیت نام اهل بیت است این سرزندگی. سرزندگی که حتی در جلسات محرم هم به وضوح میبینی. اصلا جماعت هیئتی امشب دنبال بهانه اند برای شاد بودن. راستی کاش این روانشناس های پر ادعا بودند تا بفهنند موثر ترین و بهترین متد شادی در زندگی چه شکلی است. کاش بودند تا چشم توی چشم شان می شدیم و می گفتیم: بله! متد شادی ما واسه هزار و چهارصد سال پیش است اما بهترین است و نافذترین. خیلی شاد تر از جشن های شهرداری. کنسرتهای پرطمطراق. کارناوالهای پر گناه عروسی...
 
حاج محمود و حاج سعید شروع می کنند دو سه خاطره طنز می گویند. جمعیت از خنده منفجر می شود. سعید محمود را می خنداند و محمود سعید را.فضا بی نظیر است. آن قدر بی نظیر که هیچ کس حواسش نیست که اینجا چقدر هوا گرم است. خودت را که نگاه می کنی میبینی سر تا پایت غرق عرق شده است و اصلا حواست نیست...
 
 
حالا حدود دو ساعت از آغاز برنامه گذشته. اما جمعیت نه تنها اندکی از انرژی شان کم نشده بلکه انگار دوپینگی چیزی هم زده اند این وسط! تازه بعضی ها شروع کرده اند به کِل کشیدن. چشم های مردم را که میبینی باور می کنی که آمده اند جشن تولد پدرشان انگار. آخر مگر برای کسی به جز خانواده می شود این قدر از جان مایه گذاشت. آری می شود. شیعه تنها کسی است که می تواند چنین کند. شیعه یاد گرفته که هیچکس برایش امام نمی شود. شیعه یاد گرفته که امام بر همه چیز مقدم است. چه شادی چه غم و چه خون گردن مان انشاالله...
 
خوب که گوش می کنی صدای کل کشیدن خانمها را می شنوی. از فاصله پانصد متری. لای این همه دیوار. وسط این همه شلوغی. ماشالله چه نفسی دارند خانمها...!
 
راستی این خانمها همانهایی اند که در طول روز در جامعه هیچ غریبه ای صدای با عشوه شان را نمی شنود. همانهایی که وسط این رمضانِ خرماپزان به تاج بندگی‌شان،  چادر روی سرشان افتخار می کنند. همانهایی که موقع سوار شدن به مترو آرام و سربه زیر می روند سمت واگن آخر. فرقی نمی کند. ما اگر غلام این آستانیم، خواهرهایمان هم کنیز این خاندانند خب!
 
کاش این روشنفکرهای نادانی که می گویند دختر چادریها دلمرده اند اینجا بودند تا حالی شان بشود کی دلمرده است و کی سرزنده.
 
که بفهمند یک لبخند این دختر چادری ها، برتری دارد به تمام جیغ ها و عشوه ها و خنده های بلند و بلاهت آمیز و روزه خوری های علنی این دختر های تخس بد حجابی که تصور خفن بودن هم دارند! و فقط آدم دوست دارد تو چشمشان زل بزند و بگوید: تو خوبی!
 
ساعت حدود یک و نیم است. ملت از فرط سرخوشی پا شده اند روی پا و دارند دست می زنند. از صدای دست های ملت کل مهدیه دارد می لرزد. انگار نه انگار که دو ساعت و نیم است دارند انرژی مصرف می کنند.
 
بعد از ده دقیقه ی این شکلی. ناگاه حاج محمود با یک تک مصرع عاطفی،  دل ملت را غرق غصه می کند. حاج سعید هم که از همان لحظه اول می شد بغض را توی چشمهایش دید،  انگار منتظر فرصت بود. سریع پا می شود و سه تا تک مصرع می خواند. جمعیت های های دارد گریه می کند. باورت نمی شود. این ها همانهایی هستند که تا دو دقیقه پیش داشتند مستی می کردند. حالا نشسته اند آرام و سر به زانو گذاشته اند و دارند اشک می ریزند. حاج سعید می گوید «الهی بشکنه دستت مغیره» جماعت خودشان را می زنند. انگار دارند برای مامان خودشان گریه می کنند. جماعت اشک می ریزد. اشک می ریزد. اشک می ریزد...
 
حالا که بعد از دو سه ساعت بالاخره آرام گرفته ای تمام وجودت خیس عرق می شود. حتی از صورتت عین آب، عرق جاری می شود. ناگاه یاد همین الانِ ورزشگاه ناسیونال برزیل می افتی که برزیل و هلند دارند بازی رده بندی جام جهانی را برگزار می کنند. تنِ تو غرق عرق است. لابد تن آرین روبن و دانیل آلوز هم غرق عرق است. اما تو انگار ملائک را می بینی که دارند از تنِ تو تبرک می جویند و به آسمانش می برند. اما مالِ روبن و آلوز را...!
 
حاج محمود دست روی سر می گذارد تا برای ظهور دعا کند. حاج سعید دعا می کند. دل ها غرق دلتنگی است. برای چشم های حضرت...
 
شب،  شبِ حضرت کریم است. اینجا همه حاجت ها رواست،  از بدهی کاری آن مرد میانسال توی هیئت تا امر ظهور انشالله...
 
چراغ ها خاموش می شود که ملت راحت تر باشند. حاج سعید دارد برای تبرک جلسه چند فراز از مجیر را می خواند. آن وسط ها اما دل ملت را یاد این روزهای امت محمد (ص) می اندازد. جماعت آرام می سوزد و اشک می ریزد. به یاد چراغ هایی که در قاهره خاموش است. به یاد مسجدهایی که در بحرین مخروبه شده اند. به یاد سکوت موهش سوریه. به یاد سرهای بریده شیعیان در عراق. بچه شیعه خیلی عاطفی است. تصور صحن خلوت اباعبدالله هم بس است برای آتش گرفتنش...
 
چه کنیم اما که حالا این تصور، واقعی شده. چه کنیم که حالا اذن خروج علیه داعش نداریم و فقط باید اشک بریزیم. ملت دارند اشک می ریزند، برای گناهان خودشان، برای غربت خودشان، برای امام زمانی که بین مان نیست که تا در رکابش علیه این حرامزادگان بتازیم. ملت دارند اشک می ریزند، برای صهیونیست‌هایی که شرط بندی می کنند سرِ موشک هایی که می رود غزه. برای هزار و چند صد بار حمله ای که این روزها امان روزه داران غزه را بریده. برای مادر غزه ای که از کودکِ سه ساله اش فقط یک لنگه کفش خون آلود باقی مانده. برای پدر غزه ای که روزه اش را با اشک چشم باز می کند. ملت دارند اشک می ریزند. به یاد چراغ های خاموش قاهره،  برای غربت شیعه های بحرین،  برای صحن خلوت اباعبدالله،  برای سوریه جنگ آلود،  برای راه کربلایی که دارد بسته می شود،  برای غزه ی غریب. ملت دارند دارند اشک می ریزند. برای غریبانه ترین رمضان تاریخ امت محمد(ص)...

 
دیشب همه دیدند ما بردیم! همه دیدند هیگواین جلوی علیرضا حقیقی زانو زد. همه دیدند استیصال دی ماریا و ماسکرانو را. دیشب هیچ کس مسی را نمی دید، بس که از بازی حذف شده بود. دیشب کل دنیا از یک پا دو پاهای پولادی انگشت به دهان ماند. از دریبل سر پای مسعود متحیر شد، از هد اشکان متعجب شده بود. دیشب کل دنیا داشتند دنبال راه نفوذ می گشتند به دژ آهنین ایران. و هیچکس هیچ راهی پیدا نکرد مگر داور!
 
دیشب بغض را می شد توی قیافه سابه یا دید. عصبانیت داشت لئوی بزرگ را دیوانه می کرد. و این ایران بود که آرژانتین را نابود کرده بود. اما...
 
*
 
حواستان هست؟ این بچه ها همان هایی هستند که بی خاصیت ترین داربی های پایتخت را رقم می زدند. همان هایی که میلیارد ها تومان از جیب این ملت می برند و آخرش هم ناله امان از فقر سر می دهند. همان هایی که چندین و چند سال است داریم بهشان بد و بیراه می گوییم و برای نابودی شغل شان دعا می کنیم. همان هایی که همیشه درد و بلای والیبالیست های مان را حواله شان می دهیم.
 
حق هم داریم! فوتبال ایران جزو بزرگترین باندهای فساد در کشورمان است، جزو آنهایی که گردش مالی شان چسبیده به آسمان ولی بازدهی شان از کفِ زمین هم پایین تر است. اما...
 
*
 
دیشب انگار این بچه ها هیچ ربطی به لیگ برترمان نداشتند. اصلا انگار آن یازده نفرِ توی زمین برای بازی دیشب آفریده شده بودند. فقط!
 
جنس این بچه ها جنس تیم ملی 98 بود. جنس سانتر زرینچه روی محوطه امریکا. جنس هِدی که استیلی زد ولی خودِ خدا با دست هایش برد و چسباندش به تور. و گل شد. جنس سیاسی ترین گل قرن...
 
جنس بازی دیشب. دقیقا جنس نیمه دوم بازی با استرالیا بود. جنس آن هوادار مجنونی که برای توهین به ایرانِ بزرگ آن کار احمقانه را کرد. ولی علیرضا حقیقیِ دیشب داشت رقابت می کرد با واکنش های یک دستی عابدزاده ی بزرگ در همان بازی، استادیوم المپیک ملبورن...
 
دژآگه و گوچی همان هایی بودند که بعضی ها می گفتند هیچ ربطی به ایران ندارند. می گفتند خونشان آریایی نیست. ولی پر پر زدن گوچی عین غیرت خداداد بود دیشب. اشکان، خودِ علی دایی بود اصلا.
 
اصلا انگار دیشب زمان برگشته بود به سالها پیش. انگار ایران با آن لباس قرمز نوستالژیکش رفته بود توی بازی. لباس قرمزی با پرچم ایران روی سینه اش بود. انگار خداداد و علی دایی و علی منصور توی بازی بودند. عین بازی با کره، جام ملت های96. جنس هد های اشکان، عین هد های کاپیتان دایی بود. از آن هِد هایی که اگر لازم می شد برایش کله هم می شکست. اصلا روی پیراهن اشکان و گوچی، خونِ کله ی بانداژ شده ی علی دایی ریخته بود انگار.
 
 ما همینیم. آدم هایی که حتی خودمان هم خودمان را نمی توانیم تحلیل کنیم! همان هایی که تا دیشب منتظر سوژه خنده های تقابل مسی و هاشم بیک زاده بودیم. اصلا کل این سی و چند سال این شکلی بودیم. چه کسی فکر می کرد ایران نود دقیقه خون آرژانتین را این طوری بکنیم توی شیشه؟ چه کسی فکر می کرد هشت سال جنگ کنیم و هشت سال کل دنیا را بکنیم توی قوطی؟!
 
منِ نسل سومی جنگ را ندیده ام ولی از بازی دیشب می توانم بفهمم غرور ایرانی یعنی چی!
 
ایرانی برای مملکتش جان می کند. مثل مصطفای شهید. مثل بچه های نانو تکنولوژی. مثل شیر بچه های نطنز و فردو. ایرانی سی و پنج سال است که سرمشقِ جان کندن را گذاشته جلویش و همه ش دارد از رویش می نویسد. یک جوری هم می نویسد که هیچکس باورش نمی شود این کارها از دست این جوان ها برآمده. ایرانی سی و چند سال است که همه ش دارد دنیا را انگشت به دهان می کند. حتی یک جاهایی خودمان هم فکر نمی کنیم، حتی بعضی وقت ها خودمان را هم انگشت به دهان می کنیم! مثل دیشب، مثل تکل آندو روی پای مسی. مثل دریبل سرپای مسعود روی ماسکرانو.
 
اصلا این مملکت فقط بلد است شیر بچه تربیت کند. شیربچه هایی که برزیل را در برزیل سه هیچ ببرند. خون آرژانتین را توی شیشه کنند. شیر بچه هایی که سایت هسته ای راه بیندازند و اورانیوم را مثل هلو برایت غنی کنند!
 
اصلا این ممکلت فقط بلد است شیر بچه هایی تربیت کند که کل دنیا را بگذارند توی کف. مثل یازده تای یوزپلنگِ دیشب. مثل میلیون ها یوزپلنگی که به خون داعش تشنه اند و منتظر امر ره برشان. ما اینیم دیگر. شیربچه های نسل سوم. شیر بچه های داعش کش، شیر بچه های آرژانتین خفه کن، شیر بچه های هسته ای، شیر بچه های والیبال. شیر بچه ایم دیگر، کسی جرأت نمی کند بهمان چپ نگاه کند. اصلاً ما شیر بچه های گردان حیدر کراریم...

چند روز پیش در خانه نشسته بودیم و داشتیم از نسیم دلگشای کولر منزل که تازگی ها خودم پوشالش را نو نوار کرده بودم و عینهو زمهریر خنک می کرد، محظوظ می شدیم.
 
تلویزیون داشت طبق معمول داشت لوسی لوسی پخش می کرد. کلا این روزهای تلویزیون یا لوسی لوسی است یا شیرین نوین! حالا این وسط ها گه گداری یک گفتگویی، مسابقه فوتبالی چیزی هم اگر رفقا حال داشته باشند می فرستند روی آنتن! القصه ما عین فیل آبی که چپکی می افتد روی ساحل برای رفع کسالت، ما هم افتاده بودیم روی مبل و داشتیم به قول فرنگی ها رِست می نمودیم!
 
دم دم های اذان بود که قرائت قرآن شروع به پخش کرد و بعدش هم اذان...
 
بابا جان ما هم که زبانم لال رویم به دیوار کله اش برود عمراً اگر نماز اول وقتش برود.
 
اذان به اشهد انِّ محمداً رسول الله نرسیده بود که باباجان عینهو فنر از مقام مذکور خود جهیدند و رفتند برای اماده سازی مقدمات نماز.
 
یک ربع بعد که باباجان بیرون آمدند عرض کردم باباجان! نوکرتم! یک ربع است داری وضو می گیری؟! کلاً شش حرکت بیشتر نیست ها، مگر جنگ است پدر من؟!
 
 
پدر هم با یک تیریپ معنوی فرمودند: شما ها که وضو نمی گیرید آب بازی می کنید خیال می کنید وضو است، کلا سه قطره آب می‌ریزید رو سر و صورت تان شِرتی دست می کشید رویش!
 
من هم که از این جواب پدر جان مطمئن بودم عرض کردم: پدر من وضو یک حدی دارد که اگر آن را انجام بدهی درست است، تازه افراط در وضو را هم که خودتان عالمید حرام است اصلا! حالا کجای دینِ خدا آمده وضو را باید این قدر با شدت و حدت گرفت؟! پدر جان موقعی که مشغول وضوهای استقامتی تان هستید خودتان حواستان نیست ولی کل محیط روشویی از آب مسح کشیدن‌تان مملو از قطرات آب می شود. مامان جان همه اش باید با دستمال بیافتد به جان این آینه بنده خدا که لکه هایش را پاک کند. روا نیست این جوری ها...!
 
هیچی دیگر، پدر جان به این جا پی بحث که رسید به دلیل تزاحم منافع زناشویی و پدر و پسری از ادامه بحث انصراف داده و به نوعی ما را پیچاند ولی داستان ادامه داشت...!
 
القصه پدر جان رفت روی جا نمازش و بعد از اذان و اقامه قامت نماز را بست...
 
الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین...
 
داشتم به عمق «حاء» پدر دقت می کردم که از شدت و غلظت، بیشتر به «خاء» شبیه شده بود. و این که اساساً خیلی از قدیمی تر ها بیش از این که به صحت فرایض‌شان متوجه باشند، به سنت فرایض‌شان متوجه اند! یعنی اگر یکی مثل باباجان من( که خدا سایه اش را بر سرم مستدام بدارد) یک عمر وضو گرفتنش یک ربع طول کشیده، حالا اگر نعوذ بالله خودِ رسول الله هم نزول اجلال بنمایند و بگویند عزیزم! در 30 ثانیه هم می شود وضو درست گرفت، باز هم باباجان من توی کَتش نمی رود که نمی رود. یک جورهایی به قول کلام خدای سبحان، شبیه شده ایم به «وجدنا آبائونا الاولون» یعنی چون باباهای‌مان این طوری بهمان یاد داده اند پس این طوری درست ترین طور است! حتی اگر «سین» را «صاد» بگوییم و «صاد» را «ث» ادا کنیم. و حتی تر اگر «اهدنا الصراط المستقیم» را «احدنا» بگوییم با غلظت «ه» مان...!
 
درگیر همین مسائل بسیار فیلسوفانه بودم که یک دفعه ای مامان جان بانگ برآورد: پسر ببین بابات چی کارت داره...!
 
نگاه کردم دیدم باباجان در اوان نماز موقع رکوعش یک دفعه داد زد : الله اکبر!
 
اولش خیال کردم مامان خیالاتی شده، بعد دیدم نه، بابا جان موقع بلند شدن از رکوع دوباره داد زد: الله اکبر!
 
پا شدم رفتم نزدیک و گفتم: باباجان چیزی شده؟!
 
دوباره الله اکبر!
 
باباجان غذا دارد می سوزد؟!
 
الله اکبر!
 
بابا جان گوشیتان زنگ خورده بروم جواب بدهم؟!
 
الله اکبر!
 
مُهرتان گم شده پیدایش کنم؟!
 
الله اکبر!
 
باباجان کسی طوریش شده؟!
 
الله اکبر!
 
مهمان داریم الان؟!
 
الله اکبر!
 
مذاکرات هسته ای به توافق جامع رسید؟!
 
الله اکبر!
 
نکند خودم کار بدی کرده ام؟! گندی زده ام؟!
 
الله اکبر!
 
خب پس چی؟! جان به لبم کردی بابا!
 
الله اکبر(با حرکت دو دست اشاره می کند خاک بر سر خنگت! و ادامه می دهد برو بشین سرِ جات)
 
هیچی آقا! خلاصه رفتیم دوباره در موقعیت سوق الجیشی مان مستقر شدیم و منتظر ماندیم ببینیم بابا جان می خواسته چه موضوع حیاتی را به ما گوشزد کند. دل دل می کردم که نکند حضرت جبرائیل به نمازِ خالصانه و با معرفت پدر جان ورود کرده اند و چغلی من را کرده اند که بابا جان این طوری وسط نماز...!
 
القصه که باباجان دو رکعت باقی مانده از نمازش را در کمتر از 4 ثانیه تمام کرد و بلافاصله بعد از سلامِ نماز، شیرجه رفت سمت کنترل تلویزیون!
 
عرض کردم باباجان؟!!!
 
گفت: زهر مار باباجان! خاک بر سر من با این بچه ام! بچگی هایت یک نخود بهت هویج داده بودم الان یک ذره درایت و هوش داشتی. نه مثل الان که آی کیوت برابری می کند با جلبک های گندیده کف خلیج فارس! من نمی دانم تو چه جوری داری دانشگاه تهران فوق لیسانس می خوانی؟! ناموساً استادهایت را زجر کش نمی کنی؟!
 
گفتم بابا چی کار کردم مگه؟! خب چه می دونم «الله اکبر» یعنی چی؛ والا!
 
پدر جان فرمودند: ببند دهنتو! قبل از نماز زده بودم شبکه دو می خواستم موقع نماز 20:30 را گوش کنم، توی قُزبیت آمدی کانال را عوض کردی. الله اکبر که می گفتم یعنی بزن کانال دو بگذار اخبارو گوش کنم...!
 
من چه باید می گفتم واقعا؟!
 
***
 
پ.ن: نمردیم و طنز مذهبی هم نوشتیم، قربة الی الله!

قالب جدید

تغییر قالب وبلاگ اصلا بی دلیل نبوده و کاملاً مربوط به اوضاع و احوال مملکت است.

ای کاش حضرت مستطاب رئیس جمهور این وبلاگ را می دید تا کلاً متوجه این قصه بشود که بابا! ما می توانیم. ما خودمان، تنهایی می توانیم!

به آمریکا هم نیازی نداریم.

Yes

We can


اگر بخواهیم به محمود کریمی به عنوان ذاکر اهل بیت به خاطر این ماجرا اشکال کنیم آیا کسی هست که به خودِ ما به عنوان شیعه اهل بیت و به خاطر کناهان و خطا های بی شمار مان در زندگی روز مره اشکال کند؟
در واقع ماجرای اخیر حاج محمود کریمی به سنگ محکی بدل شد تا بسیاری از افراد جامعه، از رسانه های مکتوب و خبرگزاری ها و روزنامه ها گرفته تا مردم عادی و معمولی جامعه به یاد آوریم که چه قدر ساده می شود با آبروی مومن بازی کرد و بعد هم در محکمه وجدان شخصی مان او را مجرم بنگاریم و علیه ش سخن بگوییم پیامک بزنیم و تیتر بزنیم و کاریکاتور بکشیم...!



با استاد بنامی صحبت می کردم، می گفت: پدر آمرزیده ها آخر کجای سنت پیامبر این بود که دختر و پسری که به سن بلوغ رسیده اند، پانزده بیست سال تو کف بمانند! کجاست ازدواج واقعاً؟

می گفت: همین اتاق من که ده پانزده متر بیشتر نیست، چه اشکالی دارد که یک حمام و دستشویی و یک آشپزخانه نُقلی کنار یک همچین اتاقی در بیاوریم و بکنیمش یک خانه برای تازه دامادها و نوعروس ها.

می گفت: می گفت تا توانسته ایم در تبلیغ اصول سالبه دین مان تلاش کرده ایم، اما ذره ای به فکر ایجابی ها نیستیم. وقتی صحبت تفکیک جنسیتی می شود گوش عالم را کر می کنیم از احساس تکلیف، اما نمی پرسیم ازدواج راحت برای جوانان کجاست؟

می گفت: آقایان علما، مراجع، اساتید، مسئولین کدام قدم را برای این بیچاره ها برداشته اند که توقع دارند هیچ خبط و خطایی ازشان سر نزند؟ خب جوان است، یاغی است، غریزه دارد، دست خودش که نیست، همه که پیغمبر زاده نمی شوند!
اما...
این ها را گفت و خیلی ها را هم نگفت.

مثلاً نگفت: در زمان حضرت خاتم الرسل یا اهل بیت(صلوات الله علیهم اجمعین) کجا جوان ها اینقدر تحت فشار بودند در جامعه شان.

نگفت: آن پسر جوانی که سرش به کار خودش است، چه گناهی دارد که باید در شهر هزاران تحریک راببیند و استغفار کند، فقط!

نگفت: آن دختر جوانی که تاری از موهایش رانامحرم ندیده، چه گناهی دارد که ببیند هم سن و سال هایش با تمام قوا دارند زیبایی های شان را می نمایند، و او -یک ذره، ته ته دلش- حسرت بخورد که چرا زیبایی های مرا کسی نمی بیند...؟

اما...


ادامه دارد...


عرفه یعنی مردم! بدانید کعبه ای که شما دور آن می گردید خود به گرد حسین فاطمه می گردد

عرفه یعنی مردم! بدانید که شیطان گاهی وقت ها با اعمال پر از ثوابی چون حج شما را از وظیفه تان غافل می کند.

عرفه یعنی مردم! حواستان باشد یک وقت اسیر ظواهر دین نشوید

عرقه یعنی مردم! به خدا قسم حسین باطن دین است، به خدا قسم دین بدون حسین بی معناست...

عرفه یعنی  مردم! هیچ حواستان هست که تنها 20 روز تا محرم باقیست...؟


ادامه مطلب را هم مطالعه بفرمایید...




موضوع :   مذهبی , 

کلید شیخ که رأی آورد، خیلی ها را هوا  برداشت. هوای شبیه خرداد76 یا شاید هم 68.

خیال کردند دوباره قرار است جامعه مدنی علم کنند و به نام اصلاح، قلع و قمع کنند. خیال کردند از همان روز اول دوباره باید اتوبوس ها را جلوی وزارت خانه ها و ادارات کل مستقر کردند برای تغییر مدیران!

اعتماد نیم صفحه اولش را تماماً عکس لبخند دکتر روحانی را کار کرد. و شرق. و آرمان. و قانون و...

با تیتری سرشار از شعف و البته انتقام...!

اوضاع اما آن طور که آن ها دل شان می خواست پیش نرفت. شیخِ روحانی از اعتدال سخن گفت. روز های اول چپ نکرد. پاسخ خیلی سفارش ها را از طرف همان هوایی ها مطرح می شد منفی می داد. حتی قم هم که رفت خبری از مرجع معلوم الحال سال 88 نگرفت.

و باز اعتماد تیتر زد. اما این بار نه با امید و شور. با کینه، با جشمان سرخ از عصبانیت از اعتدال...

و قصه به شورای شهر تهران رسید...

احمد مسجد جامعی با یک رأی بیشتر رئیس شورا شد تا خیلی ها- حتی در شهرداری- از شادی بال درآورند که دوران دکتر به سر آمده!

و ورق برگشت...

همان روزنامه هایی که تا دیروز- به لجِ احمدی نژاد هم شده بود!- از حامیان قرص و محکم قالیباف بودند، حالا اقدامات جهادی ش را مسخره می کردند و حتی تونل توحیدش را سوراخ بزرگ نامیدند!

انگار قسمت مان است که هر چند وقت یک بار نفاق را در چهره این امت ببینیم. و حالا سیبلِ این همه لجن پراکنی شده بود تنها بازمانده اصولگرایان، محمد باقر قالیباف...

تساوی آرا کار را به جایی رساند که سه چهار ورزشکار تمام آینده شهر را- شما بخوانید آینده قاطبه اصولگرایی را- رقم بزنند.

و کشتی گیر دیروز با یک معاونت کوچولو فریبِ همان جماعت دغل باز را خورد تا آرا حساس تر شود...

پس از این همه تخریب و توهین اما، سرِ آخر نام دکتر بود که از شورا بیرون آمد تا خیلی ها، خیلی چیز ها را آویزه کنند به گوش شان. خصوصاً همان آقایان سر به هوا...!

و فردا صبح دوباره اعتماد تیتر خواهد زد. نه با شور و شوق صبح دیروز. با سری پایین. با چشمانی غرق در حسرت...

 

آقایان!

رأی به قالیباف، اصیل بود. هیچ کس به خاطر معاونت شورا یا هوای هیئت رئیسه به قالیباف رأی نداد. رأی قالیباف بسیجی بود؛ از ته دل.

آقایان!

هوا برتان ندارد که به نام کلید شیخ، داس شوید بر جان امت حزب الله. اینجا هوا، هنوز هوای ارزش هاست. هوای انقلاب است. نمونه اش هم همین پایتختی که بزرگترین امید شماست برای فتنه انگیزی...

آقایان!

تهران، با انتخاب قالیباف فریاد می زند ارزش ها را. فریاد می زند انقلاب را. هوا برتان ندارد که حالا می توانید همه کارها را با بازی های دغل کارانه سیاسی تان پیش ببرید. دیدید؟ امروز شکست خوردید. آن هم نه هر کسی. محسن هاشمی شکست خورد. پسر بزرگ بزرگ قوم شما!

آقایان!

حواس تان باشد. خرداد 92 لحظه ای با خرداد 76 یا حتی 68 قابل مقایسه نیست. خرداد 92 هوای بسیجی دل هایی را در دل دارد که با هر قیافه و شمایلی، برای شان انقلاب از خون شان مهم تر است. همان امت 9 دی. همان بچه های 22 بهمن....

آقایان!

انخابات 92 گول تان نزند که گفتمان غالب مملکت شده اید. خیال نکنید که روزهای طلایی 76 در راه است. نه!

آقایان!

مردم این شهر پای اصولشان ایستاده اند نمونه اش هم شهردار شان...



در اوان سده چهارم هجری در بلدی طهران نام، مکتبی بنا یافته بود همنام "علامه" ای ربانی، رحمه الله تعالی.

مکتب را قبای ریاست، مر اندام شیخی را دوخته بودند راست عزم. همو که " شریعت" را به جان داشت و از "صدر دین" تا ذیل را به گوش جان نوش کرده بود.

القصه شیخنا روایت می فرمود:« به روز شهادت ابا عبدالله بر منبر رسول الله صلوات الله علیهما مشغول تغریض حدیثی یودمش که فی المجلس هدهدینامه رسان بانگ بر آورد که یا شیخ! چه نشسته ای که خلعتت از تن به در آوردند.

ما نیز که ایام مدیدی را در انتظار سلب این "توفیق" نشسته بودیم، پشمینه ای بر تن کرده بودیم که نعوذ بالله ستر عورت نگردد!

القصه که قبای ما را تن نحیفی نمودند؛ چنان که عظمت قبا مستأجر نوین را گران آمد، گران آمدنی!

آن سان که گفته اند حتی بخشنامه های مربوط به استعداد های درخشان و بورسیه و اساتید هیئت علمیه مکتب را نیز از یاد ببردی...!

طوطیان شکر شکن و راویان سخن آورده اند که از قضا در همین ایام، استاذی به خطه زنده رود نیز توسط هدهد معلوم الحال دیگری خلع خلعت شد، آن هم در 20 ثانیه!

و چنین بود که توفیقِ تدبیر"، دامن گیر استاذ ما گشت، حفظه الله، و بر منبر رسول الله جامه از تنش ستاند، فی المجلس!
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن: صدرالدین شریعتی رئیس سابق دانشگاه علامه طباطبائی: روز شهادت امام صادق در هیئت رزمندگان روی منبر بودم که از طریق پیامک های خبرگزاری ها متوجه برکناری خودم شدم!

پ.ن2: رئیس دانشگاه اصفهان: طی یک تماس 20 ثانیه ای به من اطلاع داده شد که برکنار شده ام! 

آخرالزمان است و عصر جاهلیت ثانی

مخترعان غربی عِلمشان سر به ثریا کشیده و دار و ندارشان را به حرامی‌ها هدیه کرده‌اند؛ حالا وقتی از بازار شام گذر می‌کنی، به جای سنگ ها، خمپاره‌ها هلهله می‌کشند و فرود می‌آیند ... 
 
دخترم، آرام باش و گوش فراده!

حرامی ها دو سال است منتظرند تا سه ساله شوی

خانه ات به جای سقف، آسمان دارد و همه چیز برای پرواز مهیاست

حرامی ها خرابش کرده اند تا "ویرانه نشین شام" شوی

حرامی ها دو سال است که مشق تاریخ می کنند در دمشق؛

تا صحنه نمایش شومشان آماده شود و تو تماشاچی باشی و به تماشاگه راز دختر پادشاه کشور عشق پا بگذاری

شاهزاده خاتون رقیه سلام الله علیها را می‌گویم

زنجیرهای اسیری دستت،

شاهدند که خارهای بیابان به تاول پای شاهزاده رقیه بوسه می‌زدند، وقتی او را فرسخ ها پیاده آوردند به همین خرابه ها؛ 

به همین مسلخ عشق!

آن ها نیک می دانستند که سه ساله حسین علیه السلام با سر پدر آرام گرفت و چون لب به لب های پدر نهاد، جان سپرد.

پس چشمان تو شهادت داد که چگونه پدرت را به مهر حسین علیه السلام سر بریدند و چشمان یتیم تو شاهد بود که مادرت را پیشت سر بریدند تا اگر بهانه گرفتی، نگوید "پدرت به سفر رفته"
 
همه جا کربلاست و همیشه عاشورا

پس شیعه را تا به بلای کربلا نیازمایند از دنیا نخواهند برد!


سرت را بالا بگیر، که طعم بلای کربلا را چشیده ای؛ و لایق زیارت شاهزاده خاتون رقیه شده ای!
سرت را بالا بگیر و بگو:

السلام علیکِ یا بنت الحسین


***تصویر بالا يك دختر شيعه سوري را نشان می‌دهد كه توسط سلفي ها به زنجير كشيده شده و پدر و مادرش را پيش چشمش سر بریدند.


اما مولا!
شب قدر است، امّا از من خرده نگیر اگر حتی در اوج مرثیه ات یاد بزرگ ترین رؤیای زندگی ام می افتم.
مولا خودت شاهدی هر بار در این شب ها برایت اشک ریختیم چند لحظه بعد فقط یک خواهش ازتان داشتیم. راستش دیگر خسته شده ایم از این دنیای بی علی. امّا مولا شما دعا کن که علیِ زمان ما هم از پشت پرده غیبت بیرون آید. قول می دهیم یاران کوفی نباشیم برای علی زمان مان...
مولا دلمان برای دردانه ات تنگ تر از همیشه است. دعا کن برای ظهورش، تو را به فاطمه ات دعا کن، دل ما از این همه غربت بد جور گرفته است...



موضوع :   انتظار سبز , 
مدت هاست بچه این طرف هایی. دهکده المپیک، غرب تهران.
جایی که به دنجی و خلوتی شهره است، و به آرامش و سکوت و هوای پاک.
این چند ساله که به لطف شهرداری(یا شاید هم به لطف امید به ریاست جمهوری بعضی ها!) منطقه تکانی خورده و پر شده از تفرجگاه های درجه یک شهری، تو هم پاتوق های جدیدی پیدا کرده ای. دیگر وقتی کمی خسته می شوی می توانی به جای چیتگر، به بوستان جوانمردان سری بزنی یا دریاچه شهدای خلیج فارس یا آبشار تهران یا...!
شنیده ای که در ایام ماه مبارک، جشن های بزرگی در دریاچه برگزار می شود. با حضور بزرگان عرصه هنر. کنجکاوی ت وقتی بیشتر می شود که می شنوی هر شب تقریباً 20.000 نفر مهمان این جشن ها هستند. و می دانی که 20.0000 نفر عدد هنگفتی است برای این تیپ جشن ها...
چند روزی است که در محله پر شده که محسن یگانه می خواهد چهارشنبه شب به دریاچه بیاید. و این یعنی شاید آن 20.000 به 30.000 هم برسد، یا بیشتر!
چهارشنبه می شود. افطاری را خورده نخورده راهی می شوی به سوی دریاچه. حدود یک کلیومتر جلوتر از ورودی های دریاچه ترافیک سنگین است. تعجب می کنی و البته به قدرت محسن یگانه پی می بری...!
بعد از نیم ساعت بالاخره جای پارکی می یابی و وارد دریاچه می شوی. اولین برخورد را رفیقت انجام می دهد، آن وقتی که زن بد حجابی را... نه ببخشید. زن بی حجابی را با تذکری تلنگر می زند.
سرش پایین است. علت را که جویا می شوی با غم می گوید اینجا چرا این طور شده؟ چرا اوضاع انقدر خرابه؟!
و چند قدم جلوتر از تو جدا می شود به سمت خانه. دیگر نمی تواند. می گوید شرمم میاد اینجا بمونم. می رود.
با اعتماد به نفس ادامه می دهی راه را. به آمفی تئاتر می رسی. همانطور که پیش بینی می شد جمعیت دارد از سر و کول هم بالا می رود.
 10.000
20.000
3.000
بیشتر
نمی دانم.
هر چه هست از هیئتی که دیشب رفته بودی برای میلاد امام حسن مجتبی خیلی بیشتر است. حدوداً 10.000 برابر! 
مجری پشت بلندگو فریاد می زند: خانم ها آقایان! این شما و این خواننده محبوب، علی عبدالمالکی. جمعیت منفجر می شود. حیرت تمام وجودت را در بر می گیرد از این همه انرژی که خالی می شود در این لحظه. دوستی می گوید: به نظرت چی می تونه ملتو انقدر خوشحال کنه؟! فقط می توانی سکوت کنی. 
نمایش شروع می شود...



علی عبد المالکی که شروع می کند همه از جا برمی خیزند. جوان ها، پیرمرد ها، پیرزن ها. همه. همه.تمام جمعیت آهنگ را با خواننده زمزمه می کنند. دست ها بالا می رود و پایین می آید. رقص نور، رقص آتش روی سِن. تفاوتی نمی یابی میان اینجا و آن سکانسی که از کنسرت آن خواننده شیطان پرست در ایلات متحده دیده ای. نه این خواننده شیطان پرست است و نه این جمعیت مثل آن جماعت بی هویت ند. اما مجموعه اینجا با مجموعه آن جا خیلی شبیه شده اند. قابل هضم نیست، اما هست!



کمی دورتر می شوی که جمعیت را بهتر ببینی. لای جمعیت پیرمردی را می بینی دارد بالا پایین می پرد و می رقصد، با یک دنیا شوق و انرژی. یاد حاجی بخشی بخیر...
لای جمعیت غائله ای پیش می آید و دعوایی. چند جوان زد و خورد می کنند. کسی می گوید قضیه شان اخلاقی بود و ناموسی. دعوا تمام می شود.
کمی این طرف تر دو سه تا حلقه آدم می بینی که وسط هر کدامشان جوانی دارد می رقصد.
خواننده پایین می آید. در میان تشویق بی امان جمعیت.
امیدواری که بعد از خواننده اوضاع از این بهتر می شود.
آیتم بعدی سامان گوران است. او که بالا می آید دوباره جمعیت آتشی می شود. ادای علی دایی را در می آورد. جمعیت منفجر می شود. ادای فردوسی پور را در می آورد جمعیت منفجر می شود. ادای مهران مدیری را در می آورد جمعیت منفجر می شود. ادا در می آورد. ادا. ادا. ادا...
بر تو مسلم است که این ادا در آوردن ها گناه کبیره است. و جالب آن که گوران همان ابتدا میلاد امام حسن مجتبی را تبریک می گوید و برنامه هاش را به این مناسبت اجرا می کند!
یقیناً از میان این جمعیت هیچ کس به خاطر میلاد امام حسن اینجا نیامده. بلکه یقیناً بسیاری از این جمعیت حتی روزی را هم در این 16 روز، به صیام نگذرانده اند اما...
عنوان برنامه را نگاه می کنی: جشن های ماه ترین ماه خدا، به مناسبت ماه مبارک رمضان. عنوان برنامه امشب را نگاه می کنی: جشن میلاد امام حسن مجتبی.
آیتم ها را نگاه می کنی: خواننده، رقص، جیغ، فریاد، تمسخر، ادا، جیغ، فریاد...
عنوان شهر را نگاه میکنی: ام القرای جهان اسلام، تهران...

***
پ.ن: تنها قدم بردار یوسف فاطمه، تهران موفه را هم پشت سر گذاشته...




B.R.I.C

B.R.I.C مخففی است بر نام چهار کشور برزیل، روسیه، هند و چین. کشورهایی که به دلایل ذیل مهم ترین کشور های دنیا در سال های آینده خواهند بود:



اگر چه تا دیروز در بحث ها و گفت و گو ها از دکتر لنکرانی حمایت می کردم اما حقیقت آن است که ته دلم از این حمایت و تبلیغ راضی نبود. چرا که نقاط ضعفی جدی در دکتر لنکرانی دیده می شد که می توانست دل آدم را بلرزاند(هر چند که او تا دیروز اصلحِ من بود)، تا اینکه دیروز بالاخره آقا سعید آمد...

باقی ماجرا را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید...!


آقا سعید!

اگر چند ماه پیش خودمان را در ستادهای بی زرق و برقت تصور می کردیم، حالا اما از سرِ اضطرار هم که شده امید داریم به حضورت، نیاز داریم به حضورت.

آقا سعید!

این دلِ انقلابی بلد نیست از دیپلمات هایی که دیروز جام زهر به امام دادند، یا آن تکنوکرات هایی که 20 سال قبل لبخند تلخ به ره بر مان زدند حمایت کند.

آقا سعید!

دل مان تنگ سوم تیر است به خدا...

آقا سعید!

بیا که مشتاق احیای گفتمان عدالت هستیم با دستان با کفایت تو...



بعد از حدود یک سال رقابت، حالا فینال مسابقات خوانندگی "آکادمی موسیقی" است. سه نفر پایانی به فینال آمده اند و حالا همه منتطر اعلام نتیجه اند. دکور و نور پردازی برنامه خیره کننده است. مجری روی استیج می آید. بر خلاف بسیاری از شبکه ها، ظاهر مجری بسیار سنگین و شکیل است. پیراهن سفید، کت و شلوار ساده مشکی و پاپیون. علاوه بر مجری، بقیه اعضای اصلی مسابقه(یعنی داوران، تحلیل گران و...) نیز کاملاً سنگین و ساده هستند.


حالا نوبت معرفی برگزیده هاست.تیزر معرفی برگزیده ها چنان جذاب و تماشایی ساخته شده که حتی تویی که از کل ماجرا بی  خبری پای تلویزیون میخکوب می شوی.


نوبت معرفی نفر سوم است. موسیقی تعلیق آفرین و دلهره آور و نورپردازی خاص؛ بهترین انتخاب است برای این لحظه.


سه چهار نوبت تبلیغات پخش می شود اما گرافیک و ساختِ تبلیغات چنان روان و چشم نواز هستند که اگر ده بار هم پخش شوند هیچ کس خسته نمی شود. جداً چقدر حرفه ای کارگردانی شده این بخش؛ راستش دارم وسوسه می شوم تا در روزهای آینده برنامه های تبلیغی را هم ببینم!


و بعد از چهل و پنج دقیقه تعلیق- البته به هنرمندانه ترین نوع آن- نوبت به معرفی قهرمان است.


ارمیا!


بانویی با ظاهر کاملاً اسلامی و پوشیده که حجابش از بعضی هم دانشگاهی های خودمان در پردیس هم بهتر است! بانویی که حتی با نا محرم دست نمی دهد و اتفاقاً با اجازه همسرش قدم به این مسابقات نهاده. او موقع خواندن هم نه می رقصد، نه حرکت اضافه ای، و نه حتی لبخند شیطنت آمیزی، انصافاً از خواننده های سنتی خودمان هم ساده تر برنامه اجرا می کند. با صدایی بسیار زیبا و لطیف.


چنان با او احساس همذات پنداری می کنی که انگار از اقوام توست و مدت ها برای موفقیتش در این مسابقه تلاش کرده ای! اولین باری است که او را می بینی ولی از برنده شدنش چنان خوشحال می شوی که انگار یوسف کرمی طلای المپیک2012 را برای مملکتت به ارمغان آورده!


این ها احساس تو تنها نیست. سر که می چرخانی دقت و اهمیت را در چشم بقیه- از دختر بچه چهار ساله تا پیرمرد هفتاد ساله- می بینی.


یادت می آید نام ارمیا برایت خیلی آشناست. راستی! این همانی است که حرفش بین خیلی از بچه های فامیل و محله پیچیده. همانی که کلی آدم نشسته اند تا قهرمانی اش را جشن بگیرند. راستی چقدر طرفدار دارد این بانو در ایران. تعداد لایک های پیجش در فیس بوک از200.000 گذشته است. و این تعداد لایک به معنی حداقل دو سه میلیون طرفدار پر و پا قرص است در عالم واقع. چقدر طرفدار دارد این بانو در ایران...


یک لحظه یادت می آید که من و تو یکی از همان شبکه هایی است فرح پهلوی بودجه را تأمین می کند و جزو شبکه های سلطنتی است. و اینکه این ارمیا، همان ارمیایی است که بعضی از خبرگزاری ها درباره اش نوشته اند سالهاست عضو سازمان مجاهدین است و خانواده اش عضو منافقین قدیمی هستند. و یادت می آید سازمان مجاهدین، همانی است که فقط 12.000 نفر از هموطنانت را به طور مستقیم و ده ها هزار تن دیگر را به طور غیر مستقیم به شهادت رسانده. و یادت می آید که همه این ها را فراموش کرده ای از وقتی نشستی پای این برنامه...


 "من و تو" ساحر است! راه سحر کردن همه را هم خیلی خوب بلد است؛ پیر و جوان و کودک، مذهبی و روشنفکر، سنتی و متجدد، ... و ...!


راستی کسی می تواند عمق نفوذ و شدت انحراف همین یک برنامه را در ریز و درشت زندگی ایرانی تخمین بزند؟ کسی می داند برنامه امشب چند میلیون تماشاچی در ایران دارد؟ و از همه مهم تر کسی می داند بعد از این مسابقه چند ده هزار دختر ایرانی خود را جای ارمیا گذاشته اند...؟


راستی چه کسی می داند 1.600.000 لایک در پیج "من و تو" در فیس بوک یعنی چه؟ یا چه کسی می داند 188.000 لایک پیج "ارمیا"- با آن همه سادگی اش- چه معنی دارد؟ راستی چه کسی شک دارد که تأثیر من و تو ده ها برابر بی بی سی فارسی و صدای امریکا و امثالهم است؟ و چه کسی است که نداند دلیل رشد قارچی این تیپ شبکه ها- مثل من و تو، National Geographic، فارسی وان، Gem tv،tvp و...- آن هم فقط در سه چهار سال گذشته چیست؟


راستی! بعد از کم اقبالی شبکه های سیاسی ضد ایرانی، چه راهی مؤثر تر و شکیل تر از این جور شبکه هاست؟ راستی مگر هدف این جور شبکه ها چیزی به جز سکولاریسم و هدایت و مدیریت سبک زندگی ما ایرانی هاست؟


دو جمله بد جور ذهنم را درگیر خود کرده. اولی جمله ای که رابرت مرداک- رئیس امپراطوری رسانه های جهان و صاحب بسیاری از شبکه های پر مخاطب دنیا و ایران- به باراک اوباما گفت در سال 2008، که «پنج سال به من وقت بده، فرهنگ مردم ایران را زیر و رو می کنم به نفع اهداف امریکا و اسرائیل.»


و دومی کلام همیشگی حاج آقای بزرگوار خودمان، استاد میرباقری که می گویند: « بزرگترین دشمن جریان اسلام ناب، سکولاریسم است...»


و حالا که برنامه تمام شده مغزم پر شده از علامت تعجب به خاطر این همه تکنیک و جذابیتی که من و تو دارد.


و حالا که از پای ماهواره پا شده ام دارم فکر می کنم به میکروفون های خراب برنامه تحویل سال شبکه3، در پر بیننده ترین برنامه تمام سال.


و به صحنه های ناله و شیون زنان و مجلس ترحیم فیلم یه حبه قند، دو ساعت مانده به تحویل سال....


و یاد فحش یکی از اقوام به نظام به خاطر تلخ کردن اوقات شیرین ملت، با پخش این صحنه ها.(البته شاید هم قحطی فیلم بود. الله اعلم!)


حالا دارم فکر می کنم که چرا آی فیلم- شبکه ای که فقط سریال های آرشیوی سال های گذشته را پخش می کند-  دارد به پربیننده ترین شبکه های ایران تبدیل می شود...


و دارم به عمق نفوذ من و تو در تمام سطوح زندگی هموطنانم(به خصوص جوان ها و نوجوان ها) می اندیشم، حتی اگر اتاق خبر مغرضانه اش را نبینند، حتی اگر فقط و فقط یک برنامه اش را ببینند.


و فکر می کنم به صدا و سیمایی که با – مثلاً- زیرنویس کردن کلام رهبر دردمند انقلاب، دارد زیر و بم سبک زندگی مان را اسلامی می کند!


و رسانه ای که با اخبارهایش، حتی منِ بسیجی را به سمت خبرگزاری های فیلتر شده سوق می دهد.


و در آشفته بازار گرانی های امروز مملکت، هیچ ....ی نکرد که می توانست با مدیریت روانی نیازهای جامعه، اوضاع را زیر و رو کند و بر افسار گرانی ها لجام زند.


و فکر می کنم به عمق نفوذ دیروزامروز فردا در بصیرت بخشی به مردم، و اوج تأثیر نود در سالم کردن حوزه فوتبال، و اوج تأثیر هفت در اعتلای سینمای کشور و....!!!!


نمی دانم! شاید من بدبینم ولی هر چه فکر میکنم هیچ برنامه ی فرهنگ ساز و خوش ساختی در سیمای ملی به یادم نمی آید تا بتوانم آن را با لااقل یکی از برنامه های من و تو قیاس کنم؛ شاید برنامه های آشپزی، شاید هم خنده بازار...!!!


پ.ن: کاش می شد مدیران من و تو را با ارز مرجع وارد کرد!



دغدغه...
حتی مغرض ترین منتقدین ده نمکی هم نمی توانند او و سینمای خاص ش را منکر شوند. چه بخواهند و چه نخواهند ده نمکی کارگردان سه گانه ای است که یکه تاز تاریخ سینمای ایران است در استقبال عمومی. و هیچ کس مانند او نتواسته این چنین میلیون ها مخاطب را به سینما بکشد و زلزله ای با این شدت در سینما به وجود آورد!

و همین یک نکته کافی است تا تمام اهالی سینما منتظر دیدن اثر اخیر او باشند. و هیچ تعجبی نیست وقتی سینما های جشنواره هنگام اکران رسوایی جای سوزن انداختن هم نداشته باشند و جلسه مطبوعاتی مطبوعاتی رسوایی هم...

رسوایی اما نگاه ها را درباره سینمای ده نمکی کاملاً تحت تأثیر قرار داد. در واقع آنچه که همگان بر آن متفق بودند این بود که ده نمکی برای رسوایی تلاش بسیاری کرده تا نقاط ضعف اخراجی هایش را مرتفع کند، تا میان سینمایی ها هم محبوب شود، مانند عامه مردم...



و به شهادت قریب به اتفاق ناظران این اتفاق افتاده. به تعبیر یکی از اهالی سینما که در حاشیه جشنواره گفت: « بعد از اخراجی ها 3 از ده نمکی کاملاً نا امید شده بودم اما رسوایی مرا دوباره امیدارم کرد.»

فیلم نامه رسوایی با مدد ابراهیم حاتمی کیا در خور توجه شده است تا این بزرگترین نقطه ضعف ده نمکی تا حد زیادی رفع شود. داستان و روایت فیلم هم جهش جدی نسبت به اخراجی ها دارد، هر چند هنوز با نقطه اوج فاصله دارد.

دبالوگ ها انصافاً بهتر از قبل شده اند و کاملاً قابل تأمل هستند. تا جایی که کارگردان از به کار بردن 50 آیه و روایت در میان دیالوگ ها خبر می دهد.

بازی ها- به خصوص در نقش اول و نقش مکمل مرد- خیره کننده است. اکبر عبدی که سال گذشته با نقش پیرزن فیلم خوابم میاد سیمرغ مکمل را گرفته بود، امسال با بازی خیره کننده خود در نقش روحانی روشن ضمیر فیلم رسوایی، بار دیگر هنر کم نظیر خود را به رخ تماشاگران و سینمایی ها می کشاند. شاکر دوست هم هر چند بازی فوق العاده ای ندارد اما گذشته خود پیشرفت چشمگیری دارد. باید اعتراف کرد که اگر بعضی از شخصیت های رسوایی در هر فیلمی جز فیلم ده نمکی حاضر بودند، بی گمان سیمرغ را دشت می کردند. هر چند سیمرغ واقعی را مخاطبان پس از اکران عمومی به آن ها خواهند داد.

 چهره پردازی هم آن قدر چشمگیر است که سیمرغ جشنواره را از آن خود می کند، فیلمبرداری رشد کرده و... قص علی هذا!

باید اذعان کرد کرد رسوایی یک سر و گردن بالاتر از اخراجیهاست و به تعبیری فیلم ترین فیلم ده نمکی است. و با رسوایی، محبوبیت بی چون و چرای ده نمکی در میان عامه مخاطبان آن چنان به خطر نمی افتد اما...

 اما این تمام ماجرا نیست. کارهای ده نمکی را نه بازیگرانش این قدر پر بیننده کرده اند، نه فیلم نامه اش، نه چهره پردازی اش و نه... به گمان نگارنده دلیل این همه محبوبیت ده نمکی در یک کلمه نهفته شده و آن چیزی نیست جز صداقت.

 ده نمکی- برعکس بسیاری از همکارانش- جامعه را مثل بقیه هموطنانش می بیند؛ با همان مشکلات، با همان دغدغه ها و با همان پستی و بلندی ها. ده نمکی خود را محصور ونک به بالای تهران نمی کند. جنس شخصیت هایش- سانتی مانتال های بالا شهری تهران نیستند. بلکه از دل جامعه- پایینی ها و بالایی ها و از همه مهم تر قشر متوسط- بیرون می آیند.

 ده نمکی نه برای دل خودش، که برای دغدغه هایش، برای مشکلات جامعه اش فیلم می سازد و می خواهد با فیلم هایش دردی از دردهای جامعه اش را دوا کند. و همین مردمی بودن و همین نگاه واقعی به جامعه است که آثارش را مردمی ترین آثار تاریخ سینمای ایران می سازد.

 و همین نگاه اوست که موجب می شود فیلم هایش را از نماز هایش هم مقدس تر بداند.

ده نمکی دغدغه دارد. نه دغدغه دل خودش را، دغدغه جامعه اش را، دغدغه دین اش را...

 ده نمکی محبوب است. با رسوایی هم نشان داد که راه پیشرفت را یاد گرفته، و این یعنی ده نمکی در مسیر ستاره شدن قدم بر می دارد.و این رویدادی مبارک است، هم برای سینمای ایران و هم برای سینمای دینی...



لینک در خبرنامه دانشجویان:

http://iusnews.ir/?pageid=178439

و امسال هم تمام شد ...

یک سال دیگر هم رفت، یک بهار دیگر هم به عمرمان اضافه شد و ... تو را ندیدیم

همه دارند خود را برای عید آماده می کنند،همه دارند سین های هفت سینشان را می چینند، همه دارند برای سفرهایشان برنامه ریزی می کنند، همه دارند برای تحویل سال لحظه شماری می کنند و... هیچ کس برای دیدن گل روی تو لحظه شماری نمی کند

آری عزیز دلم! بگذار از نوروزی بنویسم که هیچ فرقی با بقیه روزهایم نمی کند. بگذار از دلخوشی ساختگی بگویم که بدون تو هیچ معنایی ندارد. بگذار از غفلت سرد و بی انتهایی بگویم که غبارش تمام زندگیمان، خاطراتمان، خانواده مان، و حتی نوروزمان را پوشانده و با هیچ جرم گیر و پاک کننده ای هم از بین نمی رود.وتو را- همه زندگی مان را- از یادمان برده...

بگذار از نوروزی بنویسم که بدون عطر ظهورت نامبارک است...

و بگذار فریاد بزنم که هر چند همه نوروز را جشن می گیرند ولی جماعت شیعه تا وقتی صدای مادر جوان و مظلومش را ، ریسمان بر گردن امیرالمومنینش را، سر نیزه نشین حسینش را و مظلومیت های هزار و چند صد ساله اش را به یاد می آورد توان جشن گرفتن در نوروز را ندارد.

و خواهی آمد، تا انتقام علی مرتضی را در کوچه ها بگیری...

و خواهی آمد تا به جای خیزران، گلبوسه هایت را تقدیم سر نیزه نشین ارباب بی کفن کنی ...

خواهی آمد تا انتقام گوشواره و چوب محمل و...همه داغهای بر دل زینب کبری را بگیری ...

و خواهی آمد تا با شکوه ترین گنبد و گلدسته را برای اجداد غریبت در بقیع بنا کنی ... 

و خواهی آمد تا دیگر هیچ کس در دنیا نتواند به شیعیانت فقط بخاطر عشق به نام علی ظلم روا دارد... 

و خواهی آمد تا از فراز تمام مناره های عالم گلبانگ " اَشهد اَنَّ علیّاً ولیُّ الله" طنین انداز شود ...

و آن روز است که بزرگترین جشن نوروز را در کنار تو برگزار کنیم و همه با هم با شکوه ترین هفت سین تاریخ را به افتخار ظهور سبزت و در کنار حضور سبزت بچینیم و آن بارک ترین نوروز را به هم تبریک بگوییم، انشالله...

امام صادق(ع): نوروز، روز ظهور قائم است .




موضوع :   انتظار سبز , 

سلام آقا

دقیقاً نمی دانم چرا این روزها بیش از قبل یادتاند می افتم. شاید بخاطر مظلومیت شیعه های پاکستان باشد، یا شاید هم بحرین، یا شاید هم عراق، یا شاید هم مسلمانان میانمار...

اما دلم این روزها تنگ تر از همیشه است برای نسیم معطرتان...

آقا!

بگذار حرف دل بزنم. احساس تنهایی که می کردم، احساس غربت که می کردم، حس یتیمی هم اضافه شده یه حال این روزهایم.

نه اینکه پدرم نباشد اما... پدر ما شمایید آقا...! یتیم شماییم ما، آقا...!

بچه هر چه هم که بد باشد، پدرش با دست نوازش، خوب بلد است بچه را به راه آورد.

راهم را گم کرده ام آقا!

بچه بدی هستم آقا!

اما...

تمام امیدم به روزی است که دست نوازشی...

نا امید نکن امیدم را...

نا امید نکن امیدم را بابا...

نا امید نکن امیدم را مهربان ترین بابا...




موضوع :   انتظار سبز , 

سلام آقا!

می دانم! غریب که بودید، غریب تر هم شده اید این روزها...

حواس ها، این روزها، بیش از هر چیز مشغول دلار است و نرخ ارز و قیمت سکه. کسی دیگر حواسش به شما....

غریب تر شده ای، حتی میان محبانت.

امروز ظهر راننده تاکسی نگاهی بهم کرد و گفت: امام زمانی هستی جوون؟ بعد گفت: اینا گند زدن به عتقادات مردم وگرنه همه عاشق امام زمانن.

راستش بعضی ها از خلوت شدن مساجد شهر صحبت می کنند. که مردم نان ندارند بخورند. که آدم گرسنه مسجد نمی شناسد. که نان، پای مردم را از مسجد بریده. که نان، پای مردم را مسجد بریده...

تازه! حتی آن هایی که مسجد هم می آیند دارند بین نماز از دلار می گویند و قیمت مرغ.

حساب گر شده ایم آقا!

حسرت می خوریم که چرا هفته پیش طلا نخریده ایم که الان کلی روی قیمتش رفته. حساب می کنیم که اگر دارایی مان را طلا بخریم بهتر است یا مسکن. حساب می کنیم، حساب می کنیم، حساب می کنیم...

ماشین حساب شده ایم اصلاً آقا!

خودتان که می دانید. این روزها در دل خیلی ها ماشین حساب جایتان را گرفته. و شما فقط روی زبان مردم اید. این روزها بیشتر امام زبان اید تا امام زمان.

 

غصه دلمان را گرفته آقا!

و هیچ نمی توانیم بکنیم برای این همه هموطنی که دلال شده اند و شما را هم روی زبان دارند. برای این همه هموطنی که دلال شده اند و منتظرتان هستند؛ دلالان منتظر...!

و هیچ نمی توانیم بگوییم که دشمنان شما چشمشان به دهان ماست. که منتظر اعتراض و ناله ما هستند. که تحریم مان کرده اند که معترض شویم. که تحریم مان کرده اند که منکرت شویم. که تحریم مان کرده اند که نوکرشان شویم...

به لطف شما نمی شویم اما...

دلمان پر از درذد شده از غربت تان. از بی کسی مان.

آقا!

شیعه دارد هر روز تنها تر می شود.

آقا!

شیعه هر روز دارد کمتر می شود.

آقا!

شیعه فقط تو را دارد.

فقط برای شماست که زنده است.

فقط شیعه است که فقط برای شما زنده است.

آقا!

این روز ها مال، شده فتنه کشورم. این روزها که یاد فرمایش جدت می افتم که "از فتنه مال بیش از هر چیز می ترسم بر امتم" این روزها که مارِ مال وطنم را دارد می بلعد، بیش از همیشه نگاهمان به شماست.

آقا!

خودتان می دانید که تنها دلخوشی ما شمایید.

آقا!

یتیم که بودیم. یتیم تر شده ایم این روزها.

آقا

دلمان تنگ که بود، تنگ تر شد این روزها برای قدمهای تان.

آقا!

محتاجیم. بیشتر از همیشه.

محتاج دست نوازشتان.

آقا!

آقا سید مهدی!

آقای غریب!

آقای قریب!

دلمان تنگ شماست

دلمان فقط تنگ شماست...




موضوع :   انتظار سبز , 
در روزگاری که کارگردانان سینمای کشورمان با ساخت آثار عمدتاً سخیف و بد مایه هر روز بر وخامت حال سینمای ایران می افزایند و در ایامی که ضعف محسوس کیفی آثار تلویزیونی، غالب مخاطبین سیما را ناچار به تماشای آی فیلم و تماشای آثار سال های گذشته سینما نموده است، سریالی روی آنتن سیمای ملی رفت که با این سیر ناخوشایند امروز سیما و سینما  سازگار نبود. اثری که هر چند درونمایه ای غیر از دفاع مقدس و رندگینامه اولیای دین داشت، امّا توانست با روایتی بدیع و دلنشین، به منکر هایی بپردازد که مدتهاست در میان ما به معروف بدل شده اند و از معروف هایی بگوید که بسیاری از ما از پشت پرده غفلت و از پس حصارهای فراموشی بدان ها می نگریم.

روزهای اولی که سریال "راستش را بگو" روی آنتن شبکه اول سیما رفت، نمی شد انتظار داشت که در این حال و روز سینما و تلویزیون ایران، سریالی با رویکرد دینی و نگاهی اعتقادی روی آنتن برود. آن هم برای مخاطبی که سینمای دینی را فقط در مختارنامه و ملک سلیمان و... تماشا کرده و تصورش از سینمای دینی محدود به همین  روایت های تاریخی مصور و البته بسیار پر هزینه است.

در این شرایط " راستش را بگو" به روایت داستان زندگی چند جوان دانشجو پرداخت با همه مختصات آدم های معمولی جامعه. آدم هایی که به طور معمولی مشغول به زندگی اند و مانند سایر افراد جامعه دستخوش مشکلات و مسائل مختلفی نیز هستند. عده ای مغرور و خودخواه و عده ای باصداقت و آرمان خواه.

اما دراین میان نباید از شخصیت اطرافیان قصه نیز غافل بود. اطرافیانی که در حقیقت محتوای اصلی قصه و بار معنایی آن را به دوش می کشند و نقش بسیار مؤثری در روند داستان و محتوای فیلم دارند. پدری که داشتن سیاست انگلیسی را به پسرش می آموزد و به هر ترتیب می خواهد پسرش را همسو با خود کند. مادری که تنها فرزندش را در دفاع مقدس از دست داده و اکنون با نوه ی جوانش زندگی می کند و... از همه مهم تر رزمندگانی که هر چند امروز هر کدام در کسوتی در جامعه مشغولند، اما نقطه مشترک شان وفاداری به مرامی است که هشت سال با آن از ملت و دین خود دفاع کردند.

در واقع راستش را بگو روایتی را نمایش می دهد که در آن خبری از زندگی های تجملی و خانه های لوکس و ماشین های آن چنانی نیست. شخصیت های این فیلم مانند واقعیت جامعه از طبقه معمولی هستند، خانه هایی ساده و شخصیت هایی که مانند سایر مردم زندگی می کنند. نه از نماز خواندن و چادری بودن می هراسند و نه نسبت به جامعه احساس بیگانگی می کنند. اتفاقاً خیلی وقت ها از دفاع مقدس می گویند، از انقلاب صحبت می کنند، از تغییرات جامعه نسبت به سی سال پیش می گویند و هیچ ابایی ندارند که مانند بسیاری فیلم های تلویزیونی که نسبت به مسائل این چنینی بیگانه و البته گریزان هستند، نباشند.

به طور حتم هدف محمد رضا آهنج از ساخت این فیلم این نبوده که ایده ساخت سازمانی به نام خانه همدلان را به جامعه بدهد. بلکه به نظر، باید در حواشی قصه به دنبال محتوای اصلی بود. رزمندگانی که پاسداران واقعی انقلاب بوده اند و اکنون هر چند متن جامعه نا پدید شده اند اما هنوز به آرمان های اصیل انقلابشان پایبندند و این اعتقاد راسخ را نه تنها محصور به خود نمی دانند، بلکه به نسل سوم انقلاب- همان جوان های دانشجو- نیز کمک می کنند تا این راه را ادامه دهند. رزمندگانی که حتی امروز خود را شرمنده دوستان جبهه ای خود می دانند و با همه بزرگی، دستان خود را خالی خالی می دانند(اشاره به آخرین سکانس شخصیت وحید مشتاق). رزمندگانی که بعد از سی سال هنوز هم مانند روزهای اول انقلاب و روزهای پرشور دفاع مقدس تنها هدف زندگی شان را در انتظار منجی خلاصه می کنند. دختری که هر چند سال های زیادی از مملکت خود به دور بوده اما ذره ای از اعتقاد خود را از دست نداده و اصالت و ایمانش را بعد از آن همه سال دوری از وطن حفظ کرده. و " مسئولی" از جنس رزمندگان که لبخند را به خاطر آرامش مردم کشورش بر خود حرام کرده. جوانی که می خواهد به شیوه پدرانش در صف اول جهاد باشد و پرچمدار حق. و تا آخر نیز پای آرمان های خود می ماند. و...

البته این طور نیست که شخصیت های فیلم چنان مثبت باشند که فیلم در دام افراط و تفیط گرفتار آید. آن طرف هم رزمنده ای وجود دارد که اکنون هدف عالی زندگی خود را پول می بیند و معتقد است با هر وسیله ای باید به این هدف عالی دست یافت و اتفاقاً بعد از گذشت سالهایی از جنگ، متوجه شده که سیاست انگلیسی چیز بدی نیست. و اتفاقاٌ تمام تلاش خود را به کار می بندد تا پسرش را نیز به همین راه سوق دهد. دختر جوانی که با نا جوانمردی از پله شهرت بالا می رود و به مقام سیاسی بالایی دست می یابد. جوانی که با نیرنگ و استفاده از وجهه خانه همدلان دست به تجارت و سودهای کلان می زند و جوان هنرمندی که به نام خانه هندلان، یک شبه ره صد ساله را طی کرده و بازیگر گیشه بدل می شود. و ...

البته در این میان نباید از ظاهر داستان نیز به سادگی عبور کنیم. "راستش را بگو" سعی داشت یکی از بزرگترین گناهان شرعی و عرفی را واکاوی کند و به مخاطبان خود درباره آن هشدار دهد. درونمایه این فیلم هم مانند جدایی نادر از سیمین و درباره الی و.. دروغ بود. اما در این فیلم نه خبری از سیاه نمایی بود، نه جامعه ایرانی تماماً دروغگو جلوه داده شد. به جرأت می توان گفت مسأله دروغ و رذالت آن در سر تاسر این فیلم کاملاً عیان بود و مخاطب کاملاً تحت تأثیر این مسأله قرار می گرفت امّا بر عکس سایر آثار با این محتوا، نه جامعه ایرانی کاملاً دروغگو نشان داده شد و نه سیاه نمایی صورت گرفت. بلکه پدیده دروغ- مانند واقعیت جامعه ایرانی- در میان عده ای وجود داشت و البته عده ای نیز دامن خود را به این رذیله اخلاقی نمی آلودند.

دیگر آن که پرداخت به موضوع ارتباط جوانان با انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و اساساً ارتباط نسل سوم با نسلهای اول و دوم انقلاب، مسأله ای است که بسیاری از کارگردانان از آن طفره رفته و یا از آن گریزانند. آثاری هم که در این رابطه ساخته شده اند، رد پای مستقیمی از دفاع مقدس یا انقلاب را با خود به همراه دارند. امّا هنر کارگردان "راستش را بگو" آن است که با شیوه ای دلنشین و ارتباطی غیر مستقیم این مسأله را مطرح و به خوبی بدان پرداخته است. ارتباطی که نه خیلی محدود و کم رنگ است و نه آن چنان مستقیم و بی پرده که مخاطب، خصوصاً مخاطب جوان از آن زده شود.

در قسمت پایانی فیلم شاهد محکمه ای بودیم که می خواست محمه الهی را به مخاطب یادآوری کند. اما پرداختن به این موضوع علیرغم آن که به خوبی با مخاطب ارتباط برقرار می کرد، اسیر زرد گرایی نیز نشده و مانند برخی آثار دست به افراط در این زمینه و حتی تجسیم ملائکه( مانند دموکراسی تو روز روشن) نزد. انتخاب دیالوگ های تأثیرگزاری که بسیاری از آن ها برگرفته از مضامین روایی و قرانی(اشاره به دین داری در آخر الزمان، شفاعت شهدا در قیامت، عظمت و ارزش جهاد در راه خدا، مسأله جهاد با نفس که از آن بعنوان جهاد اکبر یاد شده و...)بوده است، خصوصاً در قسمت پایانی فیلم به نظر نگارنده از شاهکارهای کارگردان در این اثر به حساب می آید.

البته مقصود نگارنده بی عیب و نقص بودن فیلم(چه در فرم و چه در محتوا) نیست. چه آن که به این اثر نیز- مانند هر اثر هنری دیگری- ایراداتی وارد است. به طور مثال افراط در قصه گویی و سعی در انتقال مستقیم مفاهیم به مخاطب، در نیامدن بازی چندی از بازیگران اصلی فیلم، گریم های نا متناسب، و اندکی شعار زدگی و...

امّا اگر بخواهیم نگاه جامعی به فیلم بیاندازیم باید از این فیلم به خاطر نگاه درست و واقعی به جامعه، رویکرد معقول و واقعی به پدیده های اجتماعی، پرداخت دلنشین ارتباط نسل های مختلف با انقلاب و دفاع مقدس و راست گویی درباره جامعه سپاسگزار باشیم و بعید نیست اگر آن را فیلمی با مضمون دینی بدانیم. فیلمی دینی که اتفاقاً هزینه ی هنگفتی نیز برای ساخت در بر نداشته است...

در واقع باید گفت سینمای ایران که سینمای دینی را فقط در ساخت آثار فاخر و چند ده میلیاردی خلاصه کرده می تواند با ساخت آثار کم هزینه ای مانند" راستش را بگو" قدم های مؤثری در مقوله مهم سینمای دینی بردارد. "راستش را بگو" نشان داد که با هزینه های اندک نیز می توان فیلم هایی با مضمون دینی ساخت و رضایت مخاطب را نیز به دست آورد. پس گزاف نیست اگر این فیلم را، خوب، دینی و دوست داشتنی بدانیم، آن هم در این روزهای یأس آور و تلخ سینما و تلویزیون...



لینک این مطلب در خبرنامه:

http://iusnews.ir/?pageid=168658&%D8%A7%DB%8C%D9%86%20%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%8C%20%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%20%D8%B1%D8%A7%20%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA!&1391-09-15


یه سئوال:

به نظرتون تو قضیه نامه نگاری های اخیر رئیس جمهور و رئیس دستگاه قضا، کدوم طرف مقصره؟

لطف کنید پاسخ هاتون رو در قسمت نظرات بنویسید تا من و بقیه مخاطبان از نظراتتون استفاده کنن.

ممنون




موضوع :   سیاسی , 

بدون شک خیلی از شماهایی که دارید این مطلب را می خوانید بازی های رایانه ای را تجربه کرده اید. حالا ممکن است بنا به سلیقه و شخصیت تان سراغ بازی هایی مثل فوتبال و بازی های معروفی مثل PES  یا FIFA رفته باشید یا عاشق بازی های استراتژیکی مثل  جنگ های صلیبی و جنرال و... رفته باشید. امّا مسلماً خیلی ها هم طرفدار پر و پا قرص بازی های اکشن یا اول شخص هستند؛ یعنی همان بازی هایی که بازیکن در آن تفنگی به دست دارد و باید با دشمنان خودش بجنگد.

اتفاقاً حرف اصلی من هم با همان اکشن بازهایی است که سر و تهشان را بزنی یا دارند Call Of Duty  را برای چندمین بار بازی می کنند یا منتظر بازی های جدید Tom Clancysهستند و یا...!

در بین بسیاری از بازی های اول شخص معروف دنیا چند تا ویژگی مشترک وجود دارد که همیشه و در همه شرکت های بازی دنیا بوده و هست. ویژگی هایی که هر چند خیلی ها اصلاً حواسشان به آنها نیست، امّا برای سازندگان بازی ها خیلی خیلی مهم هستند...

1-     تو یک آمریکایی هستی!

هیچ دقت کرده اید که در تمام بازی های جنگی اول شخص، کسی که دارد بازی می کند یک نظامی ماهر امریکایی است که در ارتش این کشور هم مشغول است؟!

بله. تا امروزی که شما دارید این مطلب را می خوانید در تقریباً تمام بازی های این شکلی، بازیکن یک افسر ارشد ارتش امریکا است که مشغول انجام عملیات های بسیار مشکل و خطرناک در خاک کشور های دیگر است. اتفاقاً هیچ وقت هم هیچ کشوری به کمک ارتش امریکا نمی آید! یک ارتش امریکا می ماند و کلی مبارز مسلح و قاچاقچی و ترورسیت...!

البته این قضیه در حالی وجود دارد که داستان بازی ها بسیار متنوع و متفاوت است. یعنی دشمن در این بازی ها یکسان نیست و هر بار یک گروه با یک ملیت جدید در مقابل شما قرار می گیرند. یک بار شما به مکزیک می روید تا با قاچاقچیان مکزیکی مقابله کنید و بار دیگر به کره شمالی می روید تا جلوی سلاح اتمی آن کشور را بگیرید. یک بار دیگر هم به خاور میانه می آیید و به دنبال تروریست های مسلح می گردید! خلاصه دشمن در این بازی ها هر بار به یک شکل و در یک کشور جدید ظاهر می شود و شما هم مجبور می شوید هر بار به یک نقطه از دنیا سفر کنید. امّا شخصیت شما همیشه ثابت است؛ یک فرمانده نظامی ارتش امریکا.

 

2-     امریکا تنها حامی صلح در دنیاست!

همیشه همین طور است که ارتش امریکا به خاطر این که صلح در دنیا به خطر نیافتد با تروریست ها مبارزه می کند. یعنی اگر شما( یعنی ارتش امریکا) نباشید دنیا بی برو برگرد نابود می شود؛ یک بار به خاطر انفجار بمب اتمی، یک بار به خاطر شورش یک گروه نظامی و...

جالب اینجاست که بقیه کشورهای دنیا عین خیالشان هم نیست! یعنی هیچ وقت نشده که شما با همکاری کشور های دیگر این عملیات را انجام دهید. انگار فقط و فقط ارتش امریکاست که با تروریست ها و اشرار مبارزه می کند و بقیه کشور ها هم هیچ کاری به تروریست ها ندارند. حتی کشور میزبان هم به شما کمک نمی کند! اصلاً بگذار یک مثال بزنم: در یکی از بازی ها شما در مکزیک هستید و با قاچاقچیان مبارزه می کنید، امّا ارتش کشور مکزیک هیچ کمکی نمی کند! یعنی انگار کشور مکزیک اصلاً دولت و ارتش و اینها را ندارد و ارتش امریکاست که برای نجات جان مردم مکزیک تلاش می کند!

 

3-        تو نجات دهنده تمام دنیایی!

اگر تو نباشی دنیا ظرف چند روز نابود خواهد شد! یعنی تروریست ها جوری برنامه ریزی کرده اند که تا چند روز دیگر کل دنیا برود هوا! البته اشتباه گفتم! تروریست ها همیشه قصد دارند اروپا یا امریکا را نابود کنند و با بقیه مناطق دنیا هیچ کاری ندارند. لابد وسط بازی کلی هم دل آدم غصه دار می شود برای امریکایی ها و اروپایی های بی گناهی که همین طوری الکی توسط تروریست ها کشته می شوند!

این ها یعنی ارتش امریکا و شخص رئیس جمهور امریکا بعنوان مهربان ترین و فداکار ترین آدم های دنیا هشتند که فقط مشغول فداکاری برای مردم دنیا بوده و اتفاقاً اگر نباشند، تمام دنیا دچار بحران های خیلی خطرناک می شود. یعنی امریکا یک ناجی بزرگ است که امنیت تمام دنیا را تأمین می کند و اگر نباشد دنیا هیچ امنیتی ندارد و همه همدیگر را می کُشند!

 

4-     یک شهید آمریکایی!!!

این یکی دیگر خیلی شاهکار است. در بعضی از این بازی ها بعد از آن که با هزار زور و زحمت به مرحله آخر می رسی و سخت ترین مبلارزه ات را در مرحله آخر انجام می دهی درست در آخرین لحظات مرحله آخر اتفاقی می افتد که واقعاً‌ تعجب برانگیز و جالب است. جوری که امکان نداشت قبل از آن بتوانی آن را پیش بینی کنی. آن اتفاق هم این است که تو بعنوان فرمانده گروه نجات دهنده دنیا و درست در لحظه ای که تمام عالم را از شر آن موجودات خبیث خلاص کردی کشته می شوی! امّا نه به طور معمولی، بلکه کاملاً به زور!!!

باورت نمی شود؟ اصلاً بگذار مثالی بزنم. در مرحله آخر یکی از این بازی ها(G.R.A.W.2) فرمانده، یعنی همان کسی که دارد بازی می کند باید از تونل های پیچ در پیچ زیرزمینی عبور کرده و موشک هسته ای را که قرار است توسط دشمنان فعالیت کند از کار بیاندازد. ولی درست در لحظه ای که موشک را از کار می اندازی با یک ثانیه شمار مواجه می شوی که نشان می دهد تا 30 ثانیه دیگر این موشک منفجر می شود. و این یعنی تو باید در این 30 ثانیه تمام تونل ها را برگردی و از ساختمان خارج شوی. اگر در خروج از ساختمان موفق نباشی موشک منفجر می شود و تو هم در آتش این انفجار می سوزی و کشته می شوی. امّا نکته خیلی جالب این است که حتی اگر از تونل ها بتوانی  سالم و سرحال خارج شوی باز هم صحنه قبلی نمایش داده می شود! یعنی تو باز هم در تونل ها باقی می  مانی و کشته می شوی! جالب است نه؟! یعنی تو حق نداری سالم خارج شوی، اگر هم خارج شدی بازی به طور خودکار تو را می کشد و پیکر نیمه جانت از ساختمان بیرون می آید!!!

بعد از این اتفاق هم فرمانده ارتش امریکا کلی برایت اشک می ریزد و گریه می کند. و تو می شوی یک قهرمان ملّی. یک شهید فداکار آمریکایی!!!

 

5-     آمریکا همیشه برنده است!

در تمام این جور بازی ها پایان قصه ها تقریباً به یک شکل است. ارتش امریکا دشمنان را از بین می برد و پیروز می شود. صحنه آخر بازی هم پرچم کشور آمریکاست که بعنوان برنده نهایی مبارزه نشان داده می شود. یعنی تو اهل هر کشوری که باشی در بازی یک سرباز امریکایی هستی و کشورت هم در تمام این مبارزات برنده و پیروز است و هیچ کس در دنیا هم نمی تواند امریکا را شکست دهد! راستی تو پایانی به جز این دیده ای؟!

 

6-     همیشه پای بمب اتمی درمیان است!

در بسیاری از این بازی ها تو با مسأله انرژی هسته ای روبرو می شوی. یعنی دشمنان تو یا در حال ساخت یکی سلاح کشنده اتمی هستند یا دارند مواد هسته ای را خرید و فروش می کنند و یا می خواهند اروپا را با یک بمب اتمی به خاکستر تبدیل کنند. یعنی بهر حال انرژی هسته ای یکی از بزرگترین دشمن های تو در بازی این جور بازی هاست!

امّا این موضوع را بگذار کنار این که در دنیای واقعی، امریکا سال هاست که مشور ما یعنی ایران را متهم می کند به فعالیت های هسته ای و ساخت بمب اتمی. به نظر تو این شباهت در طول تمام این سال ها اتفاقی بوده است؟؟؟!!!

 و همه این مورد ها را بگذار کنار این که در خیلی از این بازی ها صحنه های خیلی زشتی به نمایش داده می شود که با فرهنگ مسلمانی ما اصلاً همخوانی ندارد. و استرس فوق العاده بالایی که آدم می گیرد موقع بازی کردن این بازی ها. خلاصه بعید به نظر می رسد که همه این اتفاقات بدون برنامه ریزی قبلی باشد و مطمئناً اتفاقی نیستند. مطمئن باش...!




موضوع :   انتظار سبز , 

نامش ابن سهل خراسانی بود. خیلی وقت بود که از خراسان راه افتاده بود. به سمت مدینه. شهر امامش. شهر محبوبش.

***

ناراحت بود. عصبانی بود. امّا رویش نمی شد آن را با امام درمیان بگذارد. آخر امّا دل به دریا زد و پرسید. «اماما! شما بیش از حد مهربانید! آخر چرا نشسته‏اید و قیام نمی‏کنید در حالی که صد هزار شیعه در رکاب تان آماده‏اند و برایتان شمشیر می‏زنند؟» راست می گفت. خراسان بیش از صد هزار شیعه داشت امّا...

رنگ از رخش پرید. مبهوت مانده بود. نمی دانست باید چه کند. پاسخ امام به سئوالش بود که او را این چنین کرده بود. آخر امام در پاسخ به او به یک باره فرموده بود: «برخیز و در این تنور بنشین!» نپذیرفت. به التماس افتاد. شاید امام از او بگذرد امّا...

امام رو کرد به هارون مکی. از یاران نردیک خود. همان درخواست را تکرار کرد، امّا این بار از هارون. هارونی که هنوز وارد اتاق نشده و فقط فرصت سلام کردن یافته. «: هارون! كفش هايت را زمين بگذار و برو درون تنور بنشین!» درنگ نکرد. در چشم بر هم زدنی کفش هایش را زمین گذاشت و مستقیم داخل تنور شد. خراسانی ها مبهوت مانده بودند. نمی دانستند باید چه کنند. اصلاً باورشان نمی شد. یعنی واقعاً هارون وارد تنور شد؟ آخر با کدام منطقی سازگار است که با پای برهنه وارد تنور پر از آتش شوی؟ باورش نشد. رفت کنار تنور. با چشمان خودش دید هارون را که چهار زانو در میان آتش نشسته بود!

ساعتی گذشت. علی القاعده هارون باید الان خاکستر شده باشد. امّا به امر امام از تنور خارج شد. سالم و سرحال. دقیقاً مثل یک ساعت پیش.

امام رو به سهیل کرد. از چهره اش می شد خواند ناراحتی را. فرمود: «از همه اهل خراسان، چند نفر حاضر می‏شوند، کاری را که هارون کرد انجام دهند؟»

سهل سرش را پایین انداخت: « هیچ کس ای امام...»

امام فرمود: «ما خروج نمی‏کنیم مگر زمانی که حدّاقلّ پنج نفر یاور، مطيع و مخلص ما يافت شوند...»

***

غریب بود. مثل جد بی کفن...





موضوع :   مذهبی , 

روزایی که زیر سایتون تو شهر قم زندگی می کردم، همون موقعی که با آب شور شهرت نمک گیرم کردی، حدس می زدم تابستون دلم واستون تنگ بشه، و حالا آخرای تابستونه، و دل من خیلی تنگتونه بانو، حتی اگه هیج کس نتونه این دلتنگی رو درک بکنه خودِ شما بهترین گواهی بر این حرف، و بیت آخر همین شعر هم تمام حرف منه، حرف دل تنگ یه جوجه بسیحی دلتنگ، السلام علیک یا سیدة الکریمة...



نَفَس، وقتی می افته به شماره

یه دل، اون وقتی که میشه آواره


همون وقتایی که از کلّ عالم

نمی مونه یه دونه راه چاره


برات شعری میاد و پر می گیره

به سمت بالا بالا ها، ستاره


به سمت پرچم سبز حریمت

که روزا و شبا یک بند داره...


دل کلّی گدا رو می کشونه

و چشمارو پاز شبنم، ستاره


و پایین پای مرقد که همیشه

پر از اشکای یه مرد بیچاره


و حالا بعد عمری من می ترسم

که بیرونم کنی و من دوباره


بشم اون آدم درمونده ای که

شده مثل قدیما باز آواره

***

و اون روز ، روز مرگم میشه خانوم!

و این دل، مثل اون وقتا، دوباره...





موضوع :   مذهبی , 

چه زود بايد ازت جدا شوم!هنوز چند روز بيشتر نيست كه مزاحمت شده ام ولي...بايد با تو خداحافظي كنم.آخر تو كه خوب ميداني بعد از شبهاي قدر تازه يادم آمد كه إي دل غافل!بابا ماه رمضان است ها!خير من الف شهر است ها!بخواهي نخواهي به خدا نزديكتري در اين چند روز پس چرا استفاده نميكني؟
آري ماه خدا!روزهايت را خيلي غافلانه گذراندم.تا آمدم به روزه ها عادت كنم ديدم دهه اول تمام شد.تا آمدم زندگيم را به وقت تو وفق بدهم ديدم ميلاد امام حسن گذشت.يك سالي ميشد كه منتظرشان بودم ولي چشم كه بهم زدم ديدم بدون اينكه توشه جمع كرده باشم شبهاي قدر هم گذشت.و تا وقتم را براي ديدن قسمتهاي آخر سريالها هماهنگ ميكردم ديدم شب بيست و هفتم و دهه آخر هم گذشت و حالا همه لحظه شماري ميكنند براي فطر.
و هرچه بايد بهت ميگفتيم و نگفتيم را با حسرت در خاطرم نگه ميدارم تا شايد سال بعد مثل امسال در گمراهي نگذرد و اكنون با تمام وجود به ياد تمام لحظه هاي سبزت نجوا ميكنم و به خدايت ميسپارم
...و عليك السلام يا رمضان





موضوع :   مذهبی , 
پنجشنبه 12 مرداد مهمان رئیس جمهور بودیم در دیدار دانشجویی. دوشنبه 16 مرداد هم قرار است برای چندمین بار مهمان آقا باشیم در دیدار دانشجویی شان، امّا....

***

در فاصله سه چهار روز در ماه مبارک رمضان شاهد دیدار عالی ترین مقامات کشور با داشنجویان هستیم. دیدار جمعی از دانشجویان با رئیس جمهور در شامگاه پنج شنبه و دیدار دانشجویان با رهبر معظم انقلاب در عصر دوشنبه. اما تفاوت هایی که میان این دو دیدار است شاید برای عده ای قابل تأمل باشد؛ مخصوصاً آن هایی که دیدار با رهبر را در خاطر داشتند و اتفاقاً پنجشنبه هفته گذشته مهمان رئیس جمهور شدند...

اولین تفاوتی که در این میان به چشم می آید تفاوت در نوع دعوت از حضار بود. همیشه چند روز قبل از دیدار دانشجوها با ره برشان، بیت رهبری از تشکل های دانشجویی رسماً دعوت می کرد و آن ها را برای دیدار فرا می خواند  تا هم مناسبات معمول این طور دیدارها رعایت شود و هم احترام دانشجویان حفظ  شود. در دیدار پنجشنبه رئیس جمهور اما این خبر ها نبود. عده ای از نزدیکان به برخی چهره های خاص دولت که چند سال است مهمان ثابت احمدی نژاد هستند تحت عنوان "دانشجویان" این بار هم مهمان افطار آقای دکتر بودند. هر چند هیچ کس نفهمد دقیقاً آنها از کدام تشکل امده اند و نماینده کدام تشکل هستند.
تازه در کنار این ها " اداره کل مراسم" نه تنها به طور رسمی بعضی ها را دعوت نکرده بود، بلکه به آنهایی هم که گفته بودند، بعضی هایشان تنها یکی دو روز قبل از جلسه خبردار شده بودند، آن هم تلفنی! امّا برای من این سئوال باقی ماند که در جایی که بعضی از حامیان فتنه اجازه صحبت کردن می یابند، چرا نباید از مهم ترین تشکل های دانشجویی کشور مثل بچه های بسیج دانشجویی و اتحادیه انجمن های اسلامی و... کسی حاضر باشد و صحبت بکند؟ البته حضور این تشکل ها قطعاً موجب می شد آنها انتقادات قرص و محکمی از عملکرد دکتر طرح کنند. و این به صلاح نبود......!


در طول این سال ها که "آقا" دیدار دانشجویی داشتند هیچ گاه، حتی در کوران حوادث سیاسی مناقشه برانگیزی چون سال 88 هیچ گروهی از دانشجویان از این دیدار استثنا نشدند. تا آنجا که علاوه بر مهم ترین تشکل های دانشجویی کشور،  بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران تنها چند ماه بعد از خرداد 88 مهمان آقا می شوند و رو در رو با ایشان درد دل می کنند. هر چند عده ای دانشجو ها به حضور این تشکل معترض بودند امّا فرمان خودِ آقا بود که آنها هم حضور داشته باشند، حتماً...!
در دیدار رئیس جمهور امّا این خبر ها نبود عده ای که از نظر فکری وابسته به جریان نزدیک به دولت هستند و این چند سال اخیر همیشه بعنوان دانشجو به دیدار دکتر می روند، پنج شنبه هم بصورت کاملاٌ منظمی در مراسم حضور داشتند. و به طور کاملاٌ اتفاقی در چند نقطه از سالن نیز پخش بودند. البته آنها برعکس ما کارشان را خوب بلد بودند.  آنها می دانستند کجا باید انتقادات دانشجوها  را با صلوات و تشویق و شلوغ کردن مراسم، نیمه کاره کنند، کجا باید برای سلامتی " مظلوم ترین رئیس جمهور تاریخ ایران" صلوات بفرستند، کجا باید شعار "احمدی دلاور، پرو خط رهبر " بدهند، کجا باید از رد صلاحیت امثال شریف زاده توسط شورای نگهبان سخن بگویند، کجا باید در حمایت اب بعضی ها فریاد بزنند و.... خلاصه کلاً توجیه بودند! در حالی که در دیدار رهبری هیچ وقت از این خبرها نیست...


دیدار آقا با دانشجویان هر ساله است. یعنی هر تشکلی هر حرفی دارد می تواند هر سال حرف هایش را پیش پدر امت ببرد و حرفی را در گلو باقی نگذارد. همه هم می دانند آنجا هر حرفی بخواهی اجازه داری بزنی و آقا از هیچکس به خاطر مضمون حرف هایش خرده نمی گیرد. و مثل همیشه مهربان به صحبت های فرزندانش گوش می کند.
در دیدار رئیس جمهور امّا این طور نیست. احمدی نژاد بعد از امیرکبیر در هیچ جمع دانشجویی "دست نخورده ای" شرکت نکرد و 6-7 سال از حرف های بی پرده دانشجویان دوری گزید. برای همین هم خیلی حرف هایی که از این هفت سال در دل دانشجوها مانده بود فرصت گفته شدن پیدا نکرد و مکتوم ماند. تا بر عکس آقا، خیلی از حرف های دانشجویان به شخص رئیس جمهور نرسد.


در دیدار با آقا، دانشجو ها  ده دقیقه یه ربعی وقت دارند تا برای یک سالشان صحبت کنند. امّا در دیدار پنجشنبه هر تشکل فقط پنج دقیقه فرصت صحبت داشت، آن هم برای هفت سال...
و دمِ محمد جعفری‌نژاد دبیر جنبش عدالتخواه دانشجویی گرم که حرف هایش با رئیس جمهور را چنین آغاز کرد:  "به اندازه هفت سال حرف گلوی ما را گرفته و حالا به ما می‌گویند در کمتر از پنج دقیقه طرح بحث کنید؛ آقای رئیس‌جمهور شما باشید چگونه صحبت خواهید کرد؟"


دیدار با آقا هیچ وقت دانشجویان، گزینشی انتخاب نمی شوند. دانشجویانِ دیدار با آقا واقعاً نماینده کفِ دانشگاه ها هستند، با همان تنوع آرا و اختلاف نظرها و مواضع جوانانه. امّا دیدار رئیس جمهور با دانشجوها در سال های اخیر، همیشه گزینشی بوده و خبری از کف دانشگاه نبوده. در آن دیدار ها دانشجوها همیشه حامی حلقه اطرافیان رئیس جمهور هستند و هیچ گاه انتقاد قرص و محکمی مطرح نمی کنند.
حتی در همین دیدار اخیر که نسبت به گذشته کمتر گزینشی بود، باز هم چند دسته از دانشجو ها که از شش فرسخی تابلو بودند به هواداری از بعضی ها(!!!) در جاهای مختلف سال نشسته بودند تا هر وقت خواستند وسط انتقاد های غیر گزینشی ها صلوات بفرستند و اخلال کنند و همه چیز را آرام کنند...


از همه ی این ها هم که بگذریم، در دیدار دانشجویی آقا، اول نماز می خواندیم، آن هم پشت سرِ پدر عزیزمان. امّا پنج شنبه فقط باید فقط افطار می کردیم، و خبری از نماز جماعت و حتی فرادی نبود. تازه اگر هم به زور چیزی به نام مُهر پیدا می کردی باز هم باید روی سنگ های سالن زانو می زدی و نمازت را می خواندی. انگار اداره کل مراسم یادش رفته بود که ممکن است بعضی ها بخواهند نماز بخوانند...!
در افطاری آقا خبری از باقالی پلو با مرغ آنچنانی و میز های رنگین افطار نیست. آنجا همه روی زمین می نشینند و ساده ی ساده افطار می کنند، همراه با ره برشان، همراه با پدر عزیزشان...
آری دیدار رئیس جمهور با دانشجو ها، با دیدار ره بر با فرزندان دانشجویش خیلی فرق می کند. اگرچه شاید هیچ وقت دلتنگ جلسه ای مثل جلسه پنج شنبه نشویم، تازه آن هم بعد هفت سال فاصله، امّا این روز ها بد جور دلمان برای دیدارهای پرشور دانشجویان با ره برمان تنگ شده، هر چند هنوز یک سال هم از دیدار قبلی نگذشته است.
آری. ما بد جور منتظر عصر دوشنبه هستیم...





موضوع :   سیاسی , 
بدون شرح...

مستند " آرمیتا مثل پری"، شبکه یک، چند دقیقه پیش


مادر آرمیتا گفت: آرمیتا دخترِ حضرت آقا می گفت تو اشتباهی به ایشون گفتی بابا!

مکث کرد. مو به تنم راست شد وقتی جواب داد: آره........ خُب حضرت آقا بابای همه است دیگه...




موضوع :   انتظار سبز , 
واقعاً سختشان بود. یعنی دیگر گرانی به حدی رسیده بود که همه مردم- البته بجز ونک به بالای تهران- در خرید اقلام زندگی شان به مشکل خورده بودند. تا آنجا که خرید گوشت و مرغ برای بعضی ها واقعاً سخت شده بود. بقیه هم منتظر بودند تا دولت و مجلس بالاخره یک کاری بکنند برای این همه فشاری که به مردم می آید.

***

دیگر شورش را در آورده بودند. دولتی ها که بدون توجه به این همه فشاری که دارد به مردم می آید مشغول تغییرات هدفمند در مسئولین ارشد کشور بودند؛ البته همه مسئولین به جز مسئولین اقتصادی!
مجلسی ها هم که هیچ کار اساسی برای گرانی ها نمی کردند شروع کرده بودند به اعتراضات شدید به اینکه وام شان چرا فقط صد میلیون تومان است؟!
و در حالی که فقط چهل و چند روز است کارشان را شروع کرده اند به مدت یک ماه رفتند تعطیلات تابستانه...! یعنی خانه ملت یک ماه تعطیل!
***

امام روح الله : مستضعفین صاحبان اصلی انقلاب هستند...





موضوع :   سیاسی , 
"خیلی وقته که وقت نمی کنم وبلاگو به روز کنم. امّا فکر کنم این مطلب بد نباشه. ببخشید اگه یه کمی سیاسیه."

با پایان انتخابات ریاست جمهوری مصر و انتخاب محمد المرسی بعنوان اولین رئیس جمهور مردمی در این کشور، واکنش های زیاد و البته گوناگونی درباره مواضع وی از جانب کشور های مختلف دنیا نشان داده شده است.
محمد المرسی در حالی در انتخابات ریاست جمهوری مصر به پیروزی رسید که بعنوان نامزد اخوان المسلمون، اصلی ترین حزب اسلام خواهان مصر معرفی شده و در انتخابات شرکت کرد.
هرچند که رسانه های ایران، خصوصاً صدا و سیما درباره محمد مرسی اخبار زیادی را منتشر می کند امّا واقعیت این است که بسیاری از مواضع وی که چندان به مواضع جمهوری اسلامی نردیک نیست تقریباً دچار سانسور خبری می شوند.
اگر بخواهیم از قبل از پیروزی انقلاب مصر مسأله را بررسی کنیم باید ابتدا به مصاحبه کمال هلباوی( عضو برجسته اخوان المسلمین مصر) با شبکه بی بی سی اشاره کنیم. در این مصاحبه مجری قصد داشت تا با یئوالاتی یک سویه، هلباوی را وادار به اتخاذ مواضع ضد ایرانی کند امّا هلباوی با جسارت کامل در برابر مجری ایستاد و صراحتاً از جمهوری اسشلامی ایران بعنوان براد و همراه مردم مصر در انقلاب یاد کرد و بلا استفاده از لفظ امام خامنه ای از مقام معظم رهبری نیز تشکر کرد.
امّا حقیقت آن است که مواضع مرسی چه قبل و چه بعد از انتخابات تفاوت های زیادی با مواضع هلباوی داشت. پیش از پیروزی مرسی در انتخابات، وی در مصاحبه ای که با روزنامه  الکویتیه انجام داده بود مواضعی گرفت که تقریباً هیچ گاه در صدا و سیما و حتی برخی از خبرگزاری ها نیز منعکس نشد. او در این مصاحبه تأکید کرد که بیش از هر چیز به "اتحاد عربی" و همکاری برادرانه با کشورهای خلیج ع.ر.ب.ی پایبند است و هیچ چیز را در برابر این مسأله ترجیح نخواهد داد. وی هم چنین در خصوص ادعای این روزنامه مبنی بر “تهدید کشورهای عربی و غرب در صورت اتحاد مصر و ایران و حزب الله”،گفت: این مسائل توهم، افترا و بی اساس است؛ ما به حق ملت فلسطین برای مقاومت در برابر اسرائیل اشغالگر احترام می گذاریم و آن را بد نمی دانیم؛ ولی در مقابل هیچگاه در صف هیچکدام از قدرتهایی که کشورهای دوست در منطقه خلیج ع.ر.ب.ی. (خلیج فارس) را تهدید می کنند، قرار نمی گیریم”.
در ادامه این مصاحبه مرسی می‌گوید: «من دیدار با کاردار ایران در مصر را نپذیرفته‌ام، البته دست‌کم تا هنگامی که موضع آنها درباره سوریه مشخص شود؛ اما در ارتباط با اظهارات شما تأکید می‌کنم، امنیت و ثبات منطقه عربی، نیازمند وجود روابط مثبت بین مصر و منطقه (کشورهای عربی) است، زیرا هیچ کدام از دو طرف بی‌نیاز از یکدیگر نیستند. رهبری طرح سنی بین الازهر و عربستان و بالهای آن‌ها در کشورهای عربی باقی می‌ماند، البته بدون ورود به جزییات درباره طرح دیگر که در مقابل آن قرار دارد. روابط ما با کشورهای منطقه (عربی) ابدی، قوی و راهبردی و برای بقاست»
گواه پایبندی مرسی به این اتحاد ابدی و برادرانه با کشورهای عربی حضور وی در سفارت عربستان برای عرض تسلیت به خاطر مرگ نایف ولی عهد عربستان است. آن هم در حالی که مرسی حتی دیدار با کاردار ایران در مصر را هم نپذیرفته!
محمد مرسی در رابطه روابط با رژیم اشغالگر قدس و امریکا نیز چندان که باید قاطع عمل نکرد و در سخنانی گفت:« ما به توافقنامه‌های رسمی مصر(مانند کمپ دیوید)  تا هنگامی که آن‌ها به سود ملت مصر باشند، احترام می‌گذاریم. ملت مصر در تعیین سرنوشت «آشتی» صاحب نظر هستند. در نتیجه، خود ملت درباره آن تصمیم‌گیری می‌کند؛ توافق‌نامه‌ها به این منظور ایجاد شده که دو طرف به آن پایبند باشند و نه یک طرف، اما درباره گاز مصر، منافع مردم این کشور در اولویت است.روابط ما با آمریکا بر اصل برابری در تعامل استوار بوده و منافع مصر در اولویت است. ما به عنوان یک حزب سیاسی مصری فعال در صحنه سیاسی، از سفرهای رسمی نمایندگان دولت آمریکا و سفارت این کشور در قاهره استقبال کردیم.»
موضع مرسی در برابر سوریه نیز جای تأمل دارد، خصوصاً آن که وی دلیل اصلی نپذیرفتن ملاقات با کاردار ایران را مواضع جمهوری اسلامی درباره سوریه و حکومت بشار اسد برشمرد. در واقع می توان گفت هر چند که کشور های حوزه خلیج فارس تلاش بسیار زیادی برای انتخاب احمد شفیق در انتخابات ریاست جمهوری مصر به عمل آوردند و در مقابل، ایران نیز از ابتدای انقلاب مصر تا کنون از اخوان المسلمین و نامزد آن برای انتخابات حمایت کرده اما ارتباط مرسی با همین کشورها به مراتب نزدیک تر و راهبردی تر است تا روابط با ایران. حقیقت این است که محمد مرسی بیش از آن که به جمهوری اسلامی ایران نزدیک باشد به برادران عربش نزدیک است و این یعنی مواضع مرسی شباهت های زیادی به مواضع این کشورها مخصوصاً عربستان دارد. و این یعنی محمد مرسی آن چنان که در برخی رسانه های وطنی درباره وی صحبت میشود آن چنان چهره فوق العاده ای برای ایران نخواهد بود و نباید منتظر روابط بسیار نزدیک و استراتژیکی مانند ایران و حزب الله، بین ایران و مصر باشیم.
البته این مسائل به هیچ وجه به این معنا نیست که حضور احمد شفیق یا شورای نظامی مصر بر صدر حکومت مصر بهتر بود. چه آنکه وابستگی مطلق ایشان به امریکا و صهیونیست ها امری آشکار بود و یقیناً می توان گفت انتخاب آنها به معنای شکست انقلاب مصر بود. امّا محمد مرسی با اتخاذ مواضع قاطع درباره حمایت از فلسطین، این مسأله به نوعی خط قرمز خود دانست. و درباره سیاست خارجی خود نیز سیاست برابری با سایر ملت ها را در دستور کار دولت خود قرار داده. و کارهایی از قبیل بی محلی به پیام تبریک نتانیاهو کاری کرد که رژیم صهیونیستی و هم پیمان اصلی اش یعنی امریکا به نوعی حساب کار را بکنند. و از همه مهم تر آن که مرسی بعنوان نماینده اسلامخواهان مصر روی کار آمده و تبعیت از دین اسلام، مهم ترین ویژگی دولت وی است.
در مجموع باید گفت هر چند محمد مرسی مواضع حمایتی از فلسطینیان و نهضت آزادی آنها، و از آن طرف مواضع نسبتاً قاطعی در برابر رژیم صهیونیستی اتخاذ کرده وتردیدی نیست که او بهترین گزینه در انتخابات ریاست جمهوری مصر بوده، امّا افراط در سفید نشان دادن شخصیت مرسی و اینکه او را بعنوان هم پیمان استراتژیک ایران(مانند سوریه و حزب الله) بدانیم کار صحیحی نیست و خلاف واقع است،  زیرا که او بیش از جمهوری اسلامی ایران، به هم پیمانان عربش نزدیک است و این مسأله را در مواضع، سخنرانی ها و مصاحبه هاسی خود نیز مطرح کرده، هر چند که این مباحث توسط برخی رسانه های داخلی منعکس نشود...!




موضوع :   سیاسی ,